مولوی  =  ما چو واقف..



مولانا جلال الّدین

رومی بلخی




      دفتر ششم:

       مثنوی

ما چو واقف گشته ایم از



چون و چند



مهربرلب های مابنهاده اند

تانگردد رازهای غیب فاش

تا نگردد منهدم عیش و معاش

تانگرددهیچکس واقف برآن

تا نسوزد پردۀ دعوی وران
 

تا ندرّد پردۀ غفلت تمام

(۱)

تانمانددیگ حکمت نیم خام.

بر نیافتد از طبق سرپوش

غیب

تانبینددیدنی راعین ریب

ماهمه گوشیم کرشدنقش

گوش

ماهمه نطقیم امّالب خموش



از: مثنوی مولوی
(۱)
(چه بغفلت امر دنیا از
جهت دنیویت منتظم است.)



از : ساقینامه        شادروان دکتر احمد عطاری

مالولیان رندزپا اوفتاده



ایم.


در راه عشق ماهرخی

جان نهاده ایم.


مارا ز نام و ننگ و ملامت

هراس نیست.

تشویش وآز وبیش وکمی

بر قیاس نیست.


سی مرغ بسته ایم که

قاف آرزو کنیم.

سی نای خسته ایم ز غم

های و هو کنیم.


ما نیش مار فتنه ضحاک

خورده ایم.

یکبار زنده گشته و

صد بار مرده ایم.


گیرم که تیسفون بعذاب

خدای سوخت.


دارا وتخت جم که بمقدونیان

فروخت.


چنگیز خان که بلخ و بخارا

خراب کرد.

خوارزمشاه از او زچه رو

اجتناب کرد.

تیمور و ازبک و افغان و

روسیان.

کوبیده ،برده ،کشته ،

ستانیده رزمیان.

پالانیان و ایل قجر جمله

ره زدند.


پائین حکم قتل ردان

مهر شه زدند.

تاریخ رنج مردم ما

شرح ساحریست.

جادوی شهر بابل و

افسون سامریست.

ساقی خمی شراب

به خاکی که تفته ریز.

وز صد هزار کشته شنو

راز رستخیز.


ما زخم تازیانه به ایام
خورده ایم.

بردوش خویش تخت دوصد

ظلم برده ایم.


تلخی کشیده ایم و کنون

شادمانه ایم.

بنیانگذار خیزش خلق

زمانه ایم.

با ما زلال چشمه به هر

ساقه میتپد.

با ما نسیم ناز

به هر ساقه میوزد.


از بحر پر مخافت خون

خوش گذر کنیم.

از کیمیای قطره اشگی

گهر کنیم.

ما سالکان دیر جهاد

و شهادتیم.

پیغمبران نور و سپاه

سعادتیم.

ساقی به یمن خنده

خورشید و آسمان.

مینای می به مست

فتاده زپا رسان.

پیریکه شمع حلقه

اسرار درد بود.

شمشیر ذوالفقار علی

در نبرد بود.

در سال قحط

بارش باران مهر بود.

زو فصل خشگ عاطفه

سبزینه چهر بود.

از روز رفتنش

دل ما پر بهانه شد.

گیرم فرشته گفت

که او جاودانه شد.

ساقی شراب خانه ما

کهنه است و تلخ.

چرخشت دجله دارد

و انگورهای بلخ.


شهید زین الدین



شهید مهدی زین الدّین





پس ازشهادت شهیدزین الدّین

به راننده اش عباسعلی یزدی

که
خودش بعد ها در عملیّات

والفجر 
 به شهادت رسید

گفتم:عبّاس اگر خاطره ای

ازآقا مهدی داری برایم بگو

گفت دو تا خاطره دارم که

خودآقا مهدی برایم تعریف

کرده و من از زبان او نقل

میکنم:   خاطرۀ اوّل :

بهای گران::

روزی برای شناسائی رفته

بودم داخل خاک عراق و

میان نیروهای آنها.ساعتی

سرم بکار خودم گرم بود،

امّا پس از مدّتی خسته و

تشنه ماندم که چکار کنم.

دل بدریا زدم و رفتم توی

یکی از سنگر ها .سنگر

مجهّزی بود،معلوم بودکه

مال فرماندهان عراقیست

فرصت راغنیمت دانستم و

خودم رابه دواستکان چای
مهمان کردم.همینکه استکان
را زمین گذاشتم یک افسر

عراقی دم درسنگرسبزشد

با خودم گفتم:

"حالا خربیارو باقلا بار کن"

برای اینکه لونروم خودم را

زدم به کوچۀ علی چپ.انگار

نه انگار که دست از پا خطا
کرده ام.آن افسرکه غضبناک

نگاهم میکرد،آمد جلو و

کشیدۀ جانانه ای خوابانددم
گوشم.که لابد چرا توی
استکان او چای خورده ام.
کشیده راکه نوش جان کردم

فوراًدررفتم.ازقضای روزگار

درعملیّات خیبر،همان افسررا

درمیان اسرادیدم. با تعجّبی

خاص زل زده بودبه من.گویا

مرا بجا آورده بود و انگار به

همان چای که دراستکانش

خورده بودم میاندیشیدو به

بهای گرانیکه ازمن گرفته بود

راوی::محمّد بهرامی

خاطرۀ دوّم:    زيارت :



يكبار بطور ناشناس رفتم 

به كربلا ، قبلاً با خودم قرار

گذاشته بودم كه لام تا كام

با كسي حرف نزنم. پس از

آنكه دقّ دلي ازعزادرآوردم

و حسابي پيش حضرت

اباعبدالّله (ع) عقده گشائي

كردم ، به عزم بازگشت ،

قدم براه نهادم.

هوش و حواسم به جا نبود

تمام دلم پيش آقا جا مانده

بود؛توي حال خودم بودم و

با بي ميلي گام برميداشتم

كه تنه ام به تنۀ مرد عربي

خورد. از دهانم پريد:

آقا ببخشيد...معذرت .

مرد انگار كه با منظرۀ غير

منتظره اي روبروشده باشد

حيرت زده نگاهم ميكرد

ودهانش ازتعجّب بازمانده بود

فوراً به خودم آمدم كه ايواي

چه دسته گلي به

آب داده ام.

تا مرد عرب به خودش بجنبد

خودم رادر ميان ازدحام

جمعيّت گم كردم و از
تيررس نگاهش دور شدم.

روایتگر: مينوئي




درست نویسی

بنام  الله :ا


اوّل صبح  دستم رفت بسوی


موبایل و چشمم افتاد به تیتر


"هشدار در بارۀ رواج نثر


اجق وجق"به یاد روزی


افتادم که رفته بودم ادارۀ


امتحانات وزارت فرهنگ


تا گواهینامۀ قبولی ام در


 امتحانات متفرقهکلاس


نهم را که سه کلاس یکی؛خوانده


بودم بگیرم.


از این میزبه آن میز رفتم


تا گذرم افتاد به اطاق آقای


پایور رییس ادارۀ امتحانات


ایشان رک وراست گفت:


من به تو گواهینامه نمیدهم


تو بیسوادی مردم به من


فحش میدهند.


دیکتۀ فارسی گرفته ای


(2) وفیزیک(18)


معدلت شده است (10)


وقبول شده ای اما


سواد نداری.پس از مدتی


دوندگی :آهسته در گوش


ایشان گفتم:اگرشما با


من خلاف قانون رفتار کنید


 من هم با شماخلاف قانون


رفتار خواهم کرد.گفتم


وآمدم بیرون .چندی بعد که


رفتم وضع طور دیگری


بود انگار همه با من قهر


بودند.


بدون کلامی ؛گواهینامه ام


را دادند وآمدم بیرون.


خدا آقای پایوررا


رحمت کند. هنوز هم


 املایمدرست


نشده وعلتش را از


بلدنبودن ریشۀ لغات


و ندانستنتلفظ


صحیحکلمات میدانمو


نیزجای کتابی همچون


 "جامع المقدّمات"در


دورۀ دبیرستان خالی


میباشد.


 


 


 


 


 والسلام.

شریف تبریزی

کو همنفسی تا کنم  اظهارغم دل


زان پیش که گیرد غم دل راه


نفس را


روزی که دهم جان و فغانی


نکندکس


معلوم شود بیکسی من


همه کس را

مهدی سهیلی

خاری به جهان اگر


به پای پسراست


آن خار چو ناوکی


به چشم پدر است


در  رنج پسر پدر


به جان آیدلیک


از درد پدرروح پسر


بی خبر است


 


 

سهراب  سپهری

تو مرا یادکنی یانکنی


باورت گر بشود یانشود


 


 

حرفی نیست اما


نفسم میگیرد در هوایی


 


 

که نفس های تو نیست.


 


 


 

اولیا

صفت بعضی ازاولیا که


 


راضیند باحکام قضای الهی


 


و لابه نکنند که این حکم را


 


بگردان.


 


 


بشنو اکنون قصّۀ آن رهروان


که ندارند اعتراضی درجهان


 ز اولیا اهل دعا خود دیگرند


که همی دوزند و گاهی میدرند


قوم دیگر میشناسم ز اولیا


که دهانشان بسته باشد ازدعا


از رضا که هست رام آن کرام


جستن دفع قضاشان شدحرام


در قضا ذوقی همی بینند خاص


کفرشان آید طلب کردن خلاص


حسن ظنّی بردل ایشان گشود


که نپوشند از غمی جامۀ کبود


هرچه آیدپیش ایشان خوش بود


آب حیوان گردد ار آتش بود


زهر در حلقومشان شکّر بود


سنگ اندر راهشان گوهر بود


جملگی یکسان بودشان نیک وبد


از چه باشد این ز"حسن ظنّ"خود


کفر باشد نزد شان کردن دعا


کای اله از ما بگردان این قضا.


 

مثنوی مولوی دفتر سوم



 


 


 


 

 

توکّل

منّت از خلقی برای لقمه ای نان میکشیم


 دیگری نان میدهد ما ناز اینان میکشیم


 چون توکّل نیست کار ما بدست مردم است


 خواجه مارا منتظر ما نازدربان میکشیم 


 


 به وبلاگ:mvhsnmrz هم مراجعه فرمائید


 


 

 

مسئولیّت

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار  


کار ملک است آنکه تدبیر و تأمل بایدش


تکیه بر تقوا و دانش درطریقت کافریست  


راهرو گر صد هنر دارد توکّل بایدش


 


حافظ علیه الرّحمه




 

 

 

مینو زکی  پور

عشق اینک در من...


قصّۀ لیلی و مجنون نیست


عشق اینک در من جادۀ یکطرفه است..


 که آخرش بن بست است


و محبّت...


گمشده ایست در بعد زمان


عشق در من واژۀ تلخ جدائیست


بی تو بودن...


و شاید انتظاری پوچ...


در غروبی پاک و روشن


عشق در من...


بود و نبود زندگی ست


که در آن...


سرگردانی...


بی هدفی...


تنهائی ست


و اندوه...


از گذرعمر هدر رفتۀ فانیست


عشق اینک... دیدن شرم نگاهت..


از فریبکاری خویش..


وخجالت زده از...عشق  دروغین پیش


از نگاهت پیداست...


که ز من میدزدی...


و در آن حسّی نیست.


و همان چشم ها...


که پر از بی حسّی  ست... در حدقه


همچو تیلۀ ته گلدان بلور...


که در چرخش آن بی هدفی ست


عشق اینک...


خطّ  بطلانی ست بر خاطره ها


که ز یاد آوریش...غم به دل میریزد...


و چنین است که دیگر ...عشق نیست


همه رنج است..و اشک...وآندوه...


و چنان بار گرانی ست بر پیکر من


پیکرم ریزه سنگی ست در سینۀ  کوه


عشق اینک...


باد سردی ست در فصل خزان...


که چو شلّاق بر پیکر من...میکوبد...


سرد سرد.....سرد سرد


 


 

این تو و لیلای تو

یک شبی مجنون نمازش را


شکست


بی وضو در کوچۀ لیلا نشست


عشق آنشب مست مستش


کرده بود


فارغ از جام الستشکرده بود


سجده ای زد بر لب درگاه او


پر ز لیلا شد دل پر آه او


گفت یارب از چه خوارم کرده ای


 بر صلیب عشق دارم کرده ای


جام لیلا را به دستم داده ای


وندرین بازی شکستم داده ای


نشتر عشقش بجانم میزنی


دردم از لیلا ست آنم میزنی


خسته ام زین عشق,دل خونم


مکن


من که مجنونم تو مجنونم


مکن


مرد این بازیچه دیگر نیستم


این تو و لیلای تو من نیستم


گفت ای دیوانه لیلایت منم


در رگ پیدا و پنهانت منم


سالها با جور لیلا ساختی


من کنارت بودم و نشناختی


عشق لیلا در دلت انداختم


صد قمار عشق یکجا باختم


کردمت آوارۀ صحرا نشد


گفتم عاقل میشوی امّا نشد


سوختم در حسرت یک یاربت


غیر لیلا برنیامد از لبت


روز و شب اورا صدا کردی ولی


دیدم امشب با منی گفتم بلی


مطمئن بودم بمن سر میزنی


در حریم خانه  ام در میزنی


حال این لیلا که خوارت کرده بود


درد عشقش بیقرارت کرده بود


مرد راهش باش تا شاهت کنم


صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند


دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند


پس شاخه های یاس و مریم فرق دارند


آری اگر بسیار اگر کم فرق دارند


 

شادم تصور میکنی وقتی ندانی 


لبخند های شادی و غم فرق دارند


من با یقین کافر جهان با شک مسلمان


 با این حساب اهل جهنّم فرق دارند


بر من به چشم کشتۀ عشقت نظر کن


پروانه های مرده با هم فرق دارند


 


فاضل   نظر 


 

کوچه

 

شعر" کوچه"


از فریدون مشیری


 


بی تو مهتاب شبی


باز از آن کوچه گذشتم


همه تن چشم شدم


خیره به دنبال تو گشم


شوق دیدار تو لبریز


شد از جان وجودم


شدم آن عاشق دیوانه


که بودم


در نهانخانۀ جانم


گل یاد تو درخشید


باغ صد خاطره خندید


عطر  صد خاطره پیچید


یادم آمد که شبی باهم


ازآن کوچه گذشتیم


پر گشودیم و در آن


خلوت دلخواسته گشتیم


ساعتی بر لب آن


جوی نشستیم


تو همه راز جهان


ریخته در چشم سیاهت


من همه محو تماشای


نگاهت


آسمان صاف و شب آرام


بخت خندان  و زمان رام


خوشۀ ماه


فرو ریخته درآب


شاخه ها دست


برآورده به مهتاب


شب و صحرا و گل و


سنگ


همه دل داده به


آواز شباهنگ


یادم آید تو به من گفتی


ازاین عشق حذر کن


لحظه ای چند


براین اب نظر کن


آب آئینۀ عشق گذران


است


تو که امروز نگاهت


به نگاهی  نگران


است


باش فردا که دلت


با دگران است


تا فراموش کنی


چندی از این شهر


سفر کن!


با تو گفتم


حذرازعشق ندانم


سفر ازپیش تو


هرگز نتوانم؛نتوانم


روز اول که دل من


به تمنّای تو پر زد


چون کبوتر لب بام تو


نشستم


تو به من سنگ زدی


 من نه رمیدم نه گسستم


باز گفتم که تو صیادی


و من آهوی دشتم


تا به دام تو در افتم


همه جا گشتم و گشتم


حذر از عشق ندانم نتوانم


اشکی از شاخه فرو ریخت


مرغ شب؛


نالۀتلخی زد و بگریخت


اشک در چشم تو لرزید


ماه بر عشق تو خندید


یادم آید که:


دگر ازتوجوابی نشنیدم


پای در دامن اندوه


کشیدم نگسستم نرمیدم


رفت در ظلمت غم


آنشب و شبهای دگر هم


نگرفتی دگر ازعاشق


آزرده خبر هم


نکنی دیگر از آن کوچه


گذر هم


بی تو امّابه چه حالی


من ازآن کوچه گذشتم.


 


 


جواب هما میر افشار


به شعر  "کوچۀ"


فریدون مشیری:


 


 


****بی تو من


زنده نمانم****:


 


بی تو طوفان زدۀ


دشت جنونم


صید افتاده بخونم


تو چسان میگذری


غافل ازاندوه درونم؟


بی من از کوچه  


گذر کردی و رفتی


بی من از شهر


سفر کردی و رفتی


قطره ای اشگ


درخشید به چشمان


سیاهم


تا خم کوچه به دنبالتو


لغزیدنگاهم تو ندیدی


نگهت هیچ نیافتاد به


راهی که گذشتی


چون در خانه ببستم


دگر از پای نشستم


گوئیازلزله آمد


گوئیا خانه فرو ریخت


سر من


بی تومن درهمۀ شهر


غریبم


بی توکس نشنودازاین


دل بشکسته صدائی


برنخیزد دگر ازمرغک


پربسته نوائی


تو همه بود و نبودی


توهمه شعرو سرودی


چه گریزی زبرمن؟


که زکویت نگریزم


گر بمیرم زغم دل


به تو هرگز نستیزم


من و یک لحظه جدائی؟


نتوانم ؛ نتوانم


بی تو من زنده نمانم....


 

هذیان دل (پیری و هذیان)

هذیان دل(پیری و هذیان)


 


دارم سری از گذشت ایام


طوفانی و مالخولیائی 


طومار خیال و خاطراتم


لولنده بکار خودنمائی


چون پرتو فیلم های درهم


در پردۀ تار سینمایی


بگشود دلم زبان به هذیان


 


این همره ناشناس من کیست؟


کو شیفته داردم نهانی


ما حلقه زده به دور کرسی


شب زیرلحاف ابر میخفت


خانم ننه مادر بزرگم


افسانه و سرگذشت می گفت


می کرد چراغ کور کوری


من غرق خیال و با پری جفت


خفته ملکه به قصر یاقوت


دور و بر قصر گلعذاران


دوشیزۀ ماهپارۀ ده


چون لالۀ سرخ پرنیان پوش


وان روسری پرند زربفت


سوقاتی بادکوبه تا دوش


با چشم و نگاه آهوانه


استاده و برّه اش در آغوش


گوئی که در انتظار گلّه  است


افسانۀ عمرم آورد خواب


عمری که نبود خواب دیدم


در سیلِ گذشت روزگاران


امواج به پیچ و تاب دیدم


از عشق و جوانیم چه پرسی


من دسته گلی بر آب دیدم


دل بدرقه با نگاه حسرت


روزی که دوسال و نیمه گشتم


بس خاطره داشتم سرشتی


ناگه به خود آمدم که بودم


پیری ازلی و سرگذشتی


خود را به سزا نمی شناسم


خاموش و حزین خرابه گویی


افسانۀ خود به یاد دارد


چون پیر پس از قبیله مانده


عمری به شکنجه میگذارد


بس خاطره ها که با خرابی


هر ساله به خاک میسپارد


افسانۀ اوست در دهن ها


در کلبۀ پرت روستائی


مسکین زن پیر پاره میدوخت


از عینک پیر زن نگاهی


کردم به گذشتۀ حزینش


در باغ شباب دختری مست


می آمد و ناز بر زمینش


هی کاخ امید و آرزو ریخت


هی طرّه به چهره داد چینش


تا خم شد و موی گشت کافور


هر گه که به خلوتی گریزم


از هول و غمی وناروائی


در نای دل شکسته چون آه


درگیرم و سر کنم نوایی


چون نی به روان دردمندان


می بخشم از آن نوا دوائی


اینست وگرنه مرده بودم


کم کم پدرم خدا بیامرز


دیدم سر کوه رسته چون کاج


چون بال ملک عبایش افشان


دستار سیادتش به سر تاج


وز کوه همی شود سرازیر


چون نور محمّدی ز معراج


دیگر مگرش به خواب بینم


 


 


 


     از:مرحوم شهریار



 


 

 

حافظ و برجام

وفا مجوی زدشمن که پرتوی ندهد


 وفا مجوی زدشمن


که پرتوی ندهد


چو شمع صومعه  


افروزی از چراغ کنشت


مکن بنامه سیاهی


ملامت من مست


که آگهست که تقدیر


بر سرش چه نوشت



 

 

تک بیت ها

الف:  آب کم جو تشنگی آور به دست

تا بجوشد آبت از بالا و پست


(در مورد اسماعیل صادق است

ولی در مورد علی اصغر نه!وبلاگر) 


 

 اوّل بنا نبود که سوزند عاشقان

آتش بجان شمع فتد کاین بنا نهاد

ب: برد کشتی آنجای که خواهد خدای

وگر جامه  بر تن درد ناخدای

فردوسی


 


 

به شهر خویش اگر شهریار


شیرینکار


به شهر خواجه همان سائل


سر کویم


 پ: پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت


آفرین بر نظر پاک  خطا پوشش باد


 


پری به شمع زدن امتیاز پروانه است


نه هر پرنده  در آتش سمندری داند


نه هرکه تکیه به مسند زد و به


صدر نشست


بزرگواری و آداب مهتری داند


ت: تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم


روزی سراغ وقت من آئی که نیستم


 

خ: خدا کشتی آنجا که خواهد برد


وگر ناخدا جامه بر تن درد


 

خلل پذیر بود هر بنا که میبینی


مگر بنای محبّت که خالی از


خلل است


سعدی

د :  در جوانی به خویش میگفتم

شیر اگر پیر هم شود شیر است


 

تا که خود پیر گشته فهمیدم

پیر اگر شیر هم بود پیر است


در این بازار اگر سودی است

با درویش خرسند است


الهی منعمم گردان


به درویشی و خرسندی


در کشتی نجات نگهدار ما

خداست

 ابله کسیست منّت هر ناخدا

کشد

ص :  صحنۀ احسان؛


لیلی کاسۀ مجنون شکست


چون کند؛


کز کاسه گردانی عاشق


عار داشت


 


طمع را نباید که چندان کنی  


که صاحب کرم را پشیمان کنی



 


 

ف: فریب تربیت باغبان مخور

ای گل

 که آب میدهد امّا گلاب میگیرد  


 


فریاد زدست فلک شعبده باز


شهزاده به ذلت و گدا زاده بناز


نرگس ز برهنگی سر افکنده بزیر


صد پیرهن حریر پوشیده پیاز


غ: غم قفس به کنار!  


 


آنچه عقاب را پیر میکند


پرواز زاغ های بی سر و پااست

ق: قدم دریغ مدار از جنازۀ حافظ

که گرچه غرق گناه است

میرود  به بهشت


 


 قضا کشتی آنجا که خواهدبرد

وگر ناخدا جامه بر تن درد


سعدی  


 گ:گریۀ شمع از برای ماتم پروانه


نیست


صبح نزدیک است و در فکر


شب تار خود است .


 


گچمه نامرد کورپوسوندن


 


 قوی آپارسون سیل سنی  


یاتما تولکو دالداسوندا


 قوی یسین اصلان سنی


 ل:لباس فقر به زاری نصیب


هر کس نیست


خوشا تنی که بر او نقش بوریا


 


باشد  


م: من آن گلبرگ مغرورم


که میمیرم ز بی آبی


ولی با خفّت و خواری


پی شبنم نمیگردم.


 


م: مردان و خانه داری؟


نسوان و نان بیاری ؟


این فتنه شهریارا در عین چشم


بندی


رازیست گرچه پنهان دردیست


آشکارا


ن: نمیکنم گله یا رب ولی


شنیدستم


کریم؛دادۀ خود را نمیستاند باز


 


 


 

 

 

شهید جاوید

بابای مفقودالاثر!


بابای زخمی!


 


(عظیم زارع)


 


 


 


ای پیش پرواز کبوتر های


زخمی


بابای مفقودالاثر!


بابای زخمی!


دور از تو سهم دختر


از این هفته هم پَر


پس کی؟کی از حال


و هوای خانه غم پَر


تا یاد دارم برگی از تاریخ


بودی


یک قاب چوبی


روی دست میخ بودی


توی کتابم هرچه بابا


آب میداد


مادر نشانم عکس


روی قاب میداد


اینجا کنار قاب عکست


جان سپردم


از بس که از این هفته ها


سرکوفت خوردم


من بیست سالم شد


هنوزم توی قابی


خوب یک تکانی لااقل


مرد حسابی!


یک بار هم از


گیر و دار قاب رد شو


از سیم های خاردار


قاب رد شو


برگرد تنها یک بغل


بابای من باش


ها!یک بغل برگرد


تنها جای من باش


ای دست هایت آرزوی


دست هایم


 


ناز و ادایم مانده روی


دست هایم


شاید تو هم شرمندۀ


یک مشت خاکی


یک مشت خاک بی نشان


و بی پلاکی


عیبی ندارد خاک هم


باشی قبول است


یک چفیه و یک ساک  


هم باشی قبول است!!


تنها تلاشش انتظار


است و سکوت است


پروانه ای که توی


تار عنکبوت است


امشب عروسی میکنم


جای تو خالی


پای قباله جای امضای تو خالی


ای عکس هایت روی


زخم دل نمک پاش


یک بار هم بابای


معلوم الاثر  باش


 


 


 


 

سزای سبکسری

چشمت به چشم ما و دلت پیش


دیگریست


جای گلایه نیست!که این رسم


دلبریست


هرکس گذشت از نظرت در دلت


نشست


تنها گناه آینه ها زود باوریست


مهرت بهخلق بیشتر از جور بر


منست


سهم برابر همگان نابرابریست


دشنام یا دعای تو در حق من


یکیست


ای آفتاب هرچه کنی ذره


پروریست


ساحل جواب سرزنش موج را


نداد


گاهی فقط سکوت سزای


سبکسریست


 


 


 فاضل نظری؛ آنها


 


 

 

سرگذشت=سهراب سپهری=هشت کتاب



(سرگذشت-)


سهراب سپهری-:


(15 مهر 1307 کاشان 1اردیبهشت 1359 تهران)


هشت کتاب


 


 


میخروشد دریا.


 


هیچکس به ساحل نیست پیدا.


 


لکّه ای نیست به دریا تاریک,


 


که شود قایق,


 


اگر آید نزدیک.


 


 


مانده بر ساحل,


قایقی ریخته شب بر سر او,


پیکرش را  ز رهی ناروشن,


برده در تلخی ادراک فرو,


هیچکس نیست که آید از راه,


و به آب افکندش.


و در این وقت که هر کوهۀ آب,


حرف با گوش نهان میزندش,


موجی آشفته فرا میرسد از راه که گوید با ما,


قصّه یک شب طوفانی را.


 


 


رفته بود آنشب ماهی گیر,


تا بگیرد از آب,


آنچه پیوندی داشت,


با خیالی در خواب,


 


 


 


صبح آن شب؛که به دریا موجی,


 تن نمی کوفت به موجی دیگر,


چشم ماهی گیران دید,


قایقی را به ره آب که داشت,


بر لب از حادثۀ تلخ شب پیش خبر.


پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش, 


به همان جای که هست.


در همین لحظۀ غمناک بجا,


و به نزدیکی او,


میخروشد دریا.


وز ره دور فرا میرسد آن موج که میگوید باز,


از شبی  طوفانی,


داستانی نه دراز.


 


  

 به وبلاگmvhsnmrz هم مراجعه فرمائید با تشکر

آخرین جرعه این جام

آخرین جرعۀ این جام؛


از: فریدون مشیری

 


همه میپرسند:


چیست در زمزمۀ مبهم آب؟


چیست در همهمۀ دلکش برگ؟


چیست در بازی آن ابر سپید؟


روی این آبی آرام بلند؟


که تورا میبرد؛


اینگونه به ژرفای خیال


چیست درخلوت خاموش کبوترها؟


چیست درکوشش بی حاصل موج؟


چیست در خندۀ جام؟


که تو چندین ساعت 


مات و مبهوت به آن مینگری


نه به ابر


 نه به آب


نه به برگ


نه به این آبی آرام بلند


نه به این خلوت خاموش کبوترها


 نه به این آتش سوزنده؛که


لغزیده به جام


من به این جمله نمی اندیشم


من مناجات درختان راهنگام سحر


رقص عطر گل یخ را با باد


نفس پاک شقایق را در سینه کوه


صحبت چلچله ها را با صبح


بغض پایندۀ هستی را در گندمزار


گردش رنگ و طراوت را در گونه گل


همه را میشنوم


میبینم


من به این جمله نمی اندیشم


به تو می اندیشم


تو بمان با من؛تنها تو بمان


جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب


من فدای تو بجای همه گلها؛تو بخند


اینک این من که به پای تو در افتاده ام باز


ریسمانی کن از آن موی دراز


تو بگیر


 تو ببند


 تو بخواه


پاسخ چلچله ها را تو بگو


قصه ابر هوا را تو بخوان


تو بمان با من تنها تو بمان


در دل ساغر هستی تو بجوش


من همین یک نفس از جرعۀ جانم باقیست


آخرین جرعۀ این جام تهی را تو بنوش.


از: مرحوم فریدون مشیری.


 


 


سری به نیزه بلند است در برابر زینب(س)


خداکند که نباشا سر برادر زینب (س).


 


ای عشق مدد کن که به سامان برسیم


چون مزرعۀ تشنه به باران برسیم


یا من برسم به یار یا یار بمن


یا هر دو بمیریم و  به پایان برسیم!


 

همه از مرحوم فریدون مشیری


 


صحبت از پژمردن یک برگ نیست.


دست خون آلود را در پیش


چشم خلق پنهان میکنند.


هیچ حیوانی به حیوانی


 نمیدارد روا.


آنچه این نامردان با جان


انسان میکنند.


صحبت از پژمردن یک برگ نیست


فرض کن..


مرگ قناری درقفس هم مرگ نیست


فرض کن... یک شاخه گل هم


درجهان هرگز نرست.


فرض کن...جنگل بیابان بود


از روز  نخست. 


در کویری سوت و کور..


در میان مردمی بااین مصیبت ها صبور...


صحبت ازمرگ محبت..مرگ عشق..


گفتگو از مرگ انسانیت است...


 

 


شعری دیگر:


 


گفته بودی که چرا محو تماشای منی


آنچنان مات که حتّی مژه برهم نزنی


مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود


ناز چشم تو بقدر مژه برهم زدنی.


 


 


(گر توآزاد نباشی!!)

 


نه همین غمکده؛


ای مرغکِ تنها قفس است


گرتوآزاد نباشی همه دنیا قفس است


تا پروبال تو وراه تماشا بسته است


هرکجا هست؛زمین تا به ثریا,قفس است


تا که نادان به جهان حکمروائی دارد


همه جا در نظر مردم دانا قفس است


 

 


شعر پایانی:


 


گفت دانائی که گرگی خیره سر


هست پنهان در نهاد هر بشر


هر که گرگش را دراندازد بخاک


رفته رفته میشود انسان پاک


وانکه با گرگش مدارا میکند


خلق و خوی گرگ پیدا میکند


در جوانی جان گرگت را بگیر


وای اگر این گرگ گردد با تو پیر


روز پیری؛گر  که باشی همچو شیر


ناتوانی در مصاف گرگ پیر


مردمان گر یکدگر را میدرند


گرگ هاشان رهنما و رهبرند


وان ستمکاران که باهم محرمند


گرگ هاشان آشنایان همند


گرگ ها همراه و انسان ها غریب


با که باید گفت این حال عجیب؟


 


فریدون مشیری


 

 

دل شیدا

 


 


شاعر:فرّخی یزدی


 

 گرچه مجنونم و صحرای جنون

جای من است

لیک دیوانه تر از من دل شیدای


من است


 

آخر  از راه دل و دیده سر آرد


بیرون


نیش آن خار که از  دست تو


در پای من است


رخت بر بست زدل شادی


و هنگام وداع


با غمت گفت که یا جای تو


یا جای من است


جامه ایرا که به خون


رنگ نمودم امروز


بر جفاکاری تو شاهد


فردای من است


چیزهائی که نبایست ببیند؛


بس دید


به خدا قاتل من دیده ی بینای


من است


سر تسلیم به چرخ آنکه


نیاورد فرود


با همه جورو ستم؛همت


والای من است


دل تماشایی تو دیده


تماشایی دل


من به فکر دل و خلقی


به تماشای من است


آنکه در راه طلب خسته


نگردد هرگز


پای پر آبله ی بادیه پیمای


من است


 


 

گره گشای

 


 

طریقت:


مثنوی مولوی:


دفتر سوم:


 صفت بعضی از اولیاکه


راضیند به احکام قضای


الهی و لابه  نکنند که


 این حکم را بگردان.


 


بشنو اکنون قصّه آن رهروان


که ندارند اعتراضی در جهان


ز اولیااهل دعا خود دیگرند


که همی دوزندوگاهی میدرند


قوم دیگر میشناسم ز اولیا


که دهانشان بسته باشدازدعا


از رضا که هست رام ان کِرام


جستن دفع قضاشان شدحرام


در قضا ذوقی همی بینندخاص


کفرشان آید طلب کردن خلاص


حسن ظنّی بردل ایشان گشود


که نپوشد از غمی جامه کبود


کفر باشد نزدشان کردن دعا


کای اله از ما بگردان این قضا


 


استاد سخن سعدی میفرماید:


 


به حلاوت بخورم زهر که


شاهد ساقیست


به ارادت ببرم درد که درمان


هم ازاوست


  زخم خونینم اگر به نشود


به باشد


خنک آن زخم که هر لحظه


مرا مرحم از اوست.


 

 


اینهم از:


 

شیخ محمودشبستری:


 


تبه گردد سراسر مغز بادام


گرش از پوست بیرون آوری خام


شریعت پوست؛مغز آمد حقیقت


میان این و آن باشد طریقت



 


و حافظ لسان الغیب


میفرماید:


 


عاشقانرا گر در آتش


می پسنددلطف دوست


تنگ چشمم گر نظر در


چشمه کوثر کنم.


ونیز:


بیا که هاتف میخانه دوش


با من گفت


که در مقام رضا باش وز


قضا مگریز.


 


و اینهم کلام امام(ره):


هر جفا از تو بمن رفت


به منّت بخرم.


به خدا یار توام


یار وفا  دار توام.

 


و اینهم از پروین اعتصامی:


(رخشنده یا پروین اعتصامی


متولد 25 اسفند 1285 در


تبریز و درگذشته 15 فروردین


1320 در تهران).


 


پیر مردی مفلس و برگشته بخت


روزگاری داشت ناهموار  و سخت


هم پسر هم دخترش بیمار بود


هم بلای فقر و هم تیمار بود


این عسل میخواست آن یک شوربا


این لحافش پاره بود آن یک قبا


روزها میرفت بر بازار و کوی


نان طلب میکرد و میبرد آبروی


روز سائل بود و شب بیماردار


 روز ازمردم،شب ازخودشرمسار


رفت سوی آسیا هنگام شام


گندمش بخشید دهقان یک دو جام 


 زد گره در دامن آن گندم؛فقیر


شدروان وگفت کای حی قدیر


گرتوپیش آری بفضل خویش دست


برگشائی هرگره کایام بست


میخریداین گندم اریک جای کس


هم عسل زان میخریدم هم عدس


بس گره بگشوده ای از هرقبیل


این گره را نیز بگشا؛ای جلیل


این دعا میکرد و می پیمود راه


ناگه افتادش به پیش پا نگاه


دید گفتارش فساد انگیخته


وان گره بگشوده گندم ریخته


بانگ برزد کای خدای دادگر


چون تو دانائی؛نمیداند مگر


سالها نرد خدائی باختی


این گره را زان گره نشناختی


این چه کاراست ای خدای شهروده


فرق ها بود این گره را زان کره


تا که بردست تودادم کار را


ناشتا بگذاشتی بیمار را


هرچه در غربال دیدی بیختی


هم عسل هم شوربارا ریختی


من ترا کی گفتم ای یار عزیز


کاین گره بگشای و گندم را بریز


ابلهی کردم که گفتم ای خدای


گرتوانی این گره را برگشای


آن گره را چون نیارستی گشود


این گره بگشودنت دیگر چه بود


الغرض،برگشت مسکین دردناک


تا مگر برچیند آن گندم زخاک


چون برای جستجو خم کرد سر


دید افتاده یکی همیان زر


سجده کردو گفت ای ربّ ودود


من چه دانستم تراحکمت چه بود


 هر بلائی کز تو  آید نعمتی است


هرکه را رنجی دهی آن راحتی است


زان به تاریکی  گذاری بنده را


تا ببیند آن رخ تابنده را


هرکسی را از تو دردی شد نصیب


هم؛سرانجامش تو گردیدی طبیب


اندر این پستی قضایم زان فکند


تا ترا جویم تورا خوانم بلند


گندمم را ریختی تا زر دهی


رشته ام بردی که تا گوهر دهی


بر در دونان چو افتادم زپای


هم تودستم راگرفتی؛ای خدای


 

 


گره گشای


مثنویِ پروین اعتصامی


 

 

 


 


 

مرحوم حسین پناهی شاعر و هنرمند بازیگر.

بمناسبت سالروز در گذشت مرحوم


حسین پناهی هنر پیشه و شاعر


شوریده=شعری از او به  نقل از:


"عصر ایران" ::::

 

روز  و  روزگار

 


 روز و روزگار:


 

 

 من زندگی را   دوست دارم


ولی از زندگی دوباره میترسم


 


 دین را دوست دارم


ولی از کشیش ها میترسم


 


 

 

 قانون را دوست دارم


ولی از پاسبانها میترسم


 


 


عشق رادوست دارم


 


ولی از زنها میترسم


 


 


کودکان را دوست دارم

 


 ولی از آینه میترسم


 


سلام را دوست دارم


 


ولی از زبانم میترسم

من میترسم ؛ پس هستم


 


 اینچنین میگذرد روز و روزگار من


 


من روز را   دوست دارم


 


ولی  از روزگار میترسم


 


 

 

درگزین=درجزین

درگزین=درجزین


گویند نام شهر کوچکی است در اقلیم اعلم


که یکی از نواحی همدان است


و بین همدان و زنجان واقع شده و شهرکی


بزرگ و آباد و منزّه از منکرات است.


قصبه ایست از توابع همدان و در قدیم


شهری بوده و اکنون خراب است.قدری


 از آن باقی مانده .


بعضی از علما و وزرا از آنجا برخاسته  اند.


خاقانی از عراق سوی درگزین گذشت


هر چنددر دل آرزوی درگزین نداشت


 


 


از لغتنامه دهخدا و معجم البلدان

پیام حافظ گدا به شاهان:



که برد بنزد شاهان ز من گدا

پیامی


که بکوی میفروشان دو هزار

جم بجامی

شده ام خراب و بدنام و

هنوز امیدوارم

که بهمّت عزیزان برسم به نیکنامی

تو که کیمیا فروشی نظری

بقلب ما کن

که بضاعتی نداریم و فکنده

ایم دامی

اگر این شراب خام است


اگر آن حریف پخته

بهزارباربهتر زهزارپخته

خامی

زرهم میفکن ای شیخ


بدانه های تسبیح


که چو مرغ زیرک افتد


نفتد بهیچ دامی


سر خدمت تو دارم


بخرم بلطف و مفروش


که چو بنده کمتر افتد


بمبارکی غلامی






سعدی غزل 2

ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را




ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را



 اختیار آنست کو قسمت کند درویش را

آنكه مكنت بيش ازآن خواهد كه قسمت كرده اند

گو طمع كم كن كه زحمت بيش باشد بيش را

خمر دنيا با خمار و گل به خار آميختست

نوش ميخواهي هلا!گر پاي داري نيش را

اي كه خواب آلوده وا پس مانده اي از كاروان

جهد كن تا بازيابي همرهان خويش را

در تو ان مردي نمي بينم كه كافر بشكني

بشكن از مردي هواي نفس كافر كيش را

آنكه از خواب اندر آيد مردم نادان كه مرد

چون شبان انگه كه گرگ افكنده باشد ميش را

خويشتن را خير خواهي خير خواه خلق باش

زانكه هرگز بد نباشد نفس نيك انديش را

آدميت رحم بر بيچارگان آوردن است

كادمي را تن بلرزد چون ببيند ريش را

راستي كردند و فرمودند مردان خداي

اي فقيه اول نصيحت گوي نفس خويش باش

آنچه نفس خويش را خواهي حرامت سعديا

گر نخواهي همچنان بيگانه را و خويش را




         

روح خدا:

.


روح خدا:=



باید محکم بایستید=


اگربخواهیدبه همه مشگلات


پیروزشویدبایدهمه محکم


بایستیددرمقابل همه قدرت


ها.باید مهیا کنیدخودتان را


در مقابل همه مشگلات


باید ارزش های انسانی


رااز اینجا به همه جا صادر


کنیدو استقلال خودتان را


همه جور؛استقلال فرهنگی

استقلال اقتصادی؛استقلال

اجتماعی.همه اینها راباید


شما محکم نگهدارید.و این


در سایه اینست که توجه


به مکتب اسلام و اتکال


به خدای بزرگ و باهم


همپیمان شدن و همه


قشر ها برابر دانستن


کدیگر است.




صحیفه نور=


جلد17 صفحه238 =




مذاکره با 5+1




مذاکره با 5+1



باشیاطین سریک میزنشستید

ولی


خنده کردیدبه شیطان وبه او

دل بستید



غافل از اینکه تورا زیر و زبر

میخواهد


حرف جنگ آمده اینطورهراسان

شده اید؟



حفظ عزت مگر اما و اگر

میخواهد


به هوس کارنیایدبه سخنرانی

نیست


رفع بحران بخدا مرد خطر

میخواهد....





تابناک=کد خبر 373745


به وبلاگmvhsnmrzهم مراجعه

فرمائید.تشکر


 

حافظ:دل ریش

حافظ:دل ریش




ای دل ریش مرا با لب تو

حقّ نمک.

حق نگهدار که من میروم

 اللهُ مَعَک.

توئی آن گوهر پاکیزه که در

 عالم قدس.

ذکر خیر تو بودحاصل تسبیح

 ملک.

درخلوص منت ارهست شکی

 تجربه کن.

کس عیار زر خالص نشناسد

 چو محک.

گفته بودی که شوم مست و

دو بوست بدهم.

وعده ازحدّ بشدو ما نه دو

 دیدیم و نه یک.

بگشا پستۀ خندان و شکر

 ریزی کن.

خلق راازدهن خویش مینداز

 بشک.

چرخ بر هم زنم اَرغیرمرادم

 گردد.

من نه آنم که زبونی کشم از

 چرخ فلک.

چون برحافظ خویشش نگذاری

 باری.

ای رقیب از برِاویک دو  قدم

 دورترک.