مولوی  =  ما چو واقف..



مولانا جلال الّدین

رومی بلخی




      دفتر ششم:

       مثنوی

ما چو واقف گشته ایم از



چون و چند



مهربرلب های مابنهاده اند

تانگردد رازهای غیب فاش

تا نگردد منهدم عیش و معاش

تانگرددهیچکس واقف برآن

تا نسوزد پردۀ دعوی وران
 

تا ندرّد پردۀ غفلت تمام

(۱)

تانمانددیگ حکمت نیم خام.

بر نیافتد از طبق سرپوش

غیب

تانبینددیدنی راعین ریب

ماهمه گوشیم کرشدنقش

گوش

ماهمه نطقیم امّالب خموش



از: مثنوی مولوی
(۱)
(چه بغفلت امر دنیا از
جهت دنیویت منتظم است.)



از : ساقینامه        شادروان دکتر احمد عطاری

مالولیان رندزپا اوفتاده



ایم.


در راه عشق ماهرخی

جان نهاده ایم.


مارا ز نام و ننگ و ملامت

هراس نیست.

تشویش وآز وبیش وکمی

بر قیاس نیست.


سی مرغ بسته ایم که

قاف آرزو کنیم.

سی نای خسته ایم ز غم

های و هو کنیم.


ما نیش مار فتنه ضحاک

خورده ایم.

یکبار زنده گشته و

صد بار مرده ایم.


گیرم که تیسفون بعذاب

خدای سوخت.


دارا وتخت جم که بمقدونیان

فروخت.


چنگیز خان که بلخ و بخارا

خراب کرد.

خوارزمشاه از او زچه رو

اجتناب کرد.

تیمور و ازبک و افغان و

روسیان.

کوبیده ،برده ،کشته ،

ستانیده رزمیان.

پالانیان و ایل قجر جمله

ره زدند.


پائین حکم قتل ردان

مهر شه زدند.

تاریخ رنج مردم ما

شرح ساحریست.

جادوی شهر بابل و

افسون سامریست.

ساقی خمی شراب

به خاکی که تفته ریز.

وز صد هزار کشته شنو

راز رستخیز.


ما زخم تازیانه به ایام
خورده ایم.

بردوش خویش تخت دوصد

ظلم برده ایم.


تلخی کشیده ایم و کنون

شادمانه ایم.

بنیانگذار خیزش خلق

زمانه ایم.

با ما زلال چشمه به هر

ساقه میتپد.

با ما نسیم ناز

به هر ساقه میوزد.


از بحر پر مخافت خون

خوش گذر کنیم.

از کیمیای قطره اشگی

گهر کنیم.

ما سالکان دیر جهاد

و شهادتیم.

پیغمبران نور و سپاه

سعادتیم.

ساقی به یمن خنده

خورشید و آسمان.

مینای می به مست

فتاده زپا رسان.

پیریکه شمع حلقه

اسرار درد بود.

شمشیر ذوالفقار علی

در نبرد بود.

در سال قحط

بارش باران مهر بود.

زو فصل خشگ عاطفه

سبزینه چهر بود.

از روز رفتنش

دل ما پر بهانه شد.

گیرم فرشته گفت

که او جاودانه شد.

ساقی شراب خانه ما

کهنه است و تلخ.

چرخشت دجله دارد

و انگورهای بلخ.


شهید زین الدین



شهید مهدی زین الدّین





پس ازشهادت شهیدزین الدّین

به راننده اش عباسعلی یزدی

که
خودش بعد ها در عملیّات

والفجر 
 به شهادت رسید

گفتم:عبّاس اگر خاطره ای

ازآقا مهدی داری برایم بگو

گفت دو تا خاطره دارم که

خودآقا مهدی برایم تعریف

کرده و من از زبان او نقل

میکنم:   خاطرۀ اوّل :

بهای گران::

روزی برای شناسائی رفته

بودم داخل خاک عراق و

میان نیروهای آنها.ساعتی

سرم بکار خودم گرم بود،

امّا پس از مدّتی خسته و

تشنه ماندم که چکار کنم.

دل بدریا زدم و رفتم توی

یکی از سنگر ها .سنگر

مجهّزی بود،معلوم بودکه

مال فرماندهان عراقیست

فرصت راغنیمت دانستم و

خودم رابه دواستکان چای
مهمان کردم.همینکه استکان
را زمین گذاشتم یک افسر

عراقی دم درسنگرسبزشد

با خودم گفتم:

"حالا خربیارو باقلا بار کن"

برای اینکه لونروم خودم را

زدم به کوچۀ علی چپ.انگار

نه انگار که دست از پا خطا
کرده ام.آن افسرکه غضبناک

نگاهم میکرد،آمد جلو و

کشیدۀ جانانه ای خوابانددم
گوشم.که لابد چرا توی
استکان او چای خورده ام.
کشیده راکه نوش جان کردم

فوراًدررفتم.ازقضای روزگار

درعملیّات خیبر،همان افسررا

درمیان اسرادیدم. با تعجّبی

خاص زل زده بودبه من.گویا

مرا بجا آورده بود و انگار به

همان چای که دراستکانش

خورده بودم میاندیشیدو به

بهای گرانیکه ازمن گرفته بود

راوی::محمّد بهرامی

خاطرۀ دوّم:    زيارت :



يكبار بطور ناشناس رفتم 

به كربلا ، قبلاً با خودم قرار

گذاشته بودم كه لام تا كام

با كسي حرف نزنم. پس از

آنكه دقّ دلي ازعزادرآوردم

و حسابي پيش حضرت

اباعبدالّله (ع) عقده گشائي

كردم ، به عزم بازگشت ،

قدم براه نهادم.

هوش و حواسم به جا نبود

تمام دلم پيش آقا جا مانده

بود؛توي حال خودم بودم و

با بي ميلي گام برميداشتم

كه تنه ام به تنۀ مرد عربي

خورد. از دهانم پريد:

آقا ببخشيد...معذرت .

مرد انگار كه با منظرۀ غير

منتظره اي روبروشده باشد

حيرت زده نگاهم ميكرد

ودهانش ازتعجّب بازمانده بود

فوراً به خودم آمدم كه ايواي

چه دسته گلي به

آب داده ام.

تا مرد عرب به خودش بجنبد

خودم رادر ميان ازدحام

جمعيّت گم كردم و از
تيررس نگاهش دور شدم.

روایتگر: مينوئي




درست نویسی

بنام  الله :ا


اوّل صبح  دستم رفت بسوی


موبایل و چشمم افتاد به تیتر


"هشدار در بارۀ رواج نثر


اجق وجق"به یاد روزی


افتادم که رفته بودم ادارۀ


امتحانات وزارت فرهنگ


تا گواهینامۀ قبولی ام در


 امتحانات متفرقهکلاس


نهم را که سه کلاس یکی؛خوانده


بودم بگیرم.


از این میزبه آن میز رفتم


تا گذرم افتاد به اطاق آقای


پایور رییس ادارۀ امتحانات


ایشان رک وراست گفت:


من به تو گواهینامه نمیدهم


تو بیسوادی مردم به من


فحش میدهند.


دیکتۀ فارسی گرفته ای


(2) وفیزیک(18)


معدلت شده است (10)


وقبول شده ای اما


سواد نداری.پس از مدتی


دوندگی :آهسته در گوش


ایشان گفتم:اگرشما با


من خلاف قانون رفتار کنید


 من هم با شماخلاف قانون


رفتار خواهم کرد.گفتم


وآمدم بیرون .چندی بعد که


رفتم وضع طور دیگری


بود انگار همه با من قهر


بودند.


بدون کلامی ؛گواهینامه ام


را دادند وآمدم بیرون.


خدا آقای پایوررا


رحمت کند. هنوز هم


 املایمدرست


نشده وعلتش را از


بلدنبودن ریشۀ لغات


و ندانستنتلفظ


صحیحکلمات میدانمو


نیزجای کتابی همچون


 "جامع المقدّمات"در


دورۀ دبیرستان خالی


میباشد.


 


 


 


 


 والسلام.

شریف تبریزی

کو همنفسی تا کنم  اظهارغم دل


زان پیش که گیرد غم دل راه


نفس را


روزی که دهم جان و فغانی


نکندکس


معلوم شود بیکسی من


همه کس را

مهدی سهیلی

خاری به جهان اگر


به پای پسراست


آن خار چو ناوکی


به چشم پدر است


در  رنج پسر پدر


به جان آیدلیک


از درد پدرروح پسر


بی خبر است


 


 

سهراب  سپهری

تو مرا یادکنی یانکنی


باورت گر بشود یانشود


 


 

حرفی نیست اما


نفسم میگیرد در هوایی


 


 

که نفس های تو نیست.


 


 


 

اولیا

صفت بعضی ازاولیا که


 


راضیند باحکام قضای الهی


 


و لابه نکنند که این حکم را


 


بگردان.


 


 


بشنو اکنون قصّۀ آن رهروان


که ندارند اعتراضی درجهان


 ز اولیا اهل دعا خود دیگرند


که همی دوزند و گاهی میدرند


قوم دیگر میشناسم ز اولیا


که دهانشان بسته باشد ازدعا


از رضا که هست رام آن کرام


جستن دفع قضاشان شدحرام


در قضا ذوقی همی بینند خاص


کفرشان آید طلب کردن خلاص


حسن ظنّی بردل ایشان گشود


که نپوشند از غمی جامۀ کبود


هرچه آیدپیش ایشان خوش بود


آب حیوان گردد ار آتش بود


زهر در حلقومشان شکّر بود


سنگ اندر راهشان گوهر بود


جملگی یکسان بودشان نیک وبد


از چه باشد این ز"حسن ظنّ"خود


کفر باشد نزد شان کردن دعا


کای اله از ما بگردان این قضا.


 

مثنوی مولوی دفتر سوم



 


 


 


 

 

توکّل

منّت از خلقی برای لقمه ای نان میکشیم


 دیگری نان میدهد ما ناز اینان میکشیم


 چون توکّل نیست کار ما بدست مردم است


 خواجه مارا منتظر ما نازدربان میکشیم 


 


 به وبلاگ:mvhsnmrz هم مراجعه فرمائید


 


 

 

مسئولیّت

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار  


کار ملک است آنکه تدبیر و تأمل بایدش


تکیه بر تقوا و دانش درطریقت کافریست  


راهرو گر صد هنر دارد توکّل بایدش


 


حافظ علیه الرّحمه