طریقت:


مثنوی مولوی:


دفتر سوم:


 صفت بعضی از اولیاکه


راضیند به احکام قضای


الهی و لابه  نکنند که


 این حکم را بگردان.


 


بشنو اکنون قصّه آن رهروان


که ندارند اعتراضی در جهان


ز اولیااهل دعا خود دیگرند


که همی دوزندوگاهی میدرند


قوم دیگر میشناسم ز اولیا


که دهانشان بسته باشدازدعا


از رضا که هست رام ان کِرام


جستن دفع قضاشان شدحرام


در قضا ذوقی همی بینندخاص


کفرشان آید طلب کردن خلاص


حسن ظنّی بردل ایشان گشود


که نپوشد از غمی جامه کبود


کفر باشد نزدشان کردن دعا


کای اله از ما بگردان این قضا


 


استاد سخن سعدی میفرماید:


 


به حلاوت بخورم زهر که


شاهد ساقیست


به ارادت ببرم درد که درمان


هم ازاوست


  زخم خونینم اگر به نشود


به باشد


خنک آن زخم که هر لحظه


مرا مرحم از اوست.


 

 


اینهم از:


 

شیخ محمودشبستری:


 


تبه گردد سراسر مغز بادام


گرش از پوست بیرون آوری خام


شریعت پوست؛مغز آمد حقیقت


میان این و آن باشد طریقت



 


و حافظ لسان الغیب


میفرماید:


 


عاشقانرا گر در آتش


می پسنددلطف دوست


تنگ چشمم گر نظر در


چشمه کوثر کنم.


ونیز:


بیا که هاتف میخانه دوش


با من گفت


که در مقام رضا باش وز


قضا مگریز.


 


و اینهم کلام امام(ره):


هر جفا از تو بمن رفت


به منّت بخرم.


به خدا یار توام


یار وفا  دار توام.

 


و اینهم از پروین اعتصامی:


(رخشنده یا پروین اعتصامی


متولد 25 اسفند 1285 در


تبریز و درگذشته 15 فروردین


1320 در تهران).


 


پیر مردی مفلس و برگشته بخت


روزگاری داشت ناهموار  و سخت


هم پسر هم دخترش بیمار بود


هم بلای فقر و هم تیمار بود


این عسل میخواست آن یک شوربا


این لحافش پاره بود آن یک قبا


روزها میرفت بر بازار و کوی


نان طلب میکرد و میبرد آبروی


روز سائل بود و شب بیماردار


 روز ازمردم،شب ازخودشرمسار


رفت سوی آسیا هنگام شام


گندمش بخشید دهقان یک دو جام 


 زد گره در دامن آن گندم؛فقیر


شدروان وگفت کای حی قدیر


گرتوپیش آری بفضل خویش دست


برگشائی هرگره کایام بست


میخریداین گندم اریک جای کس


هم عسل زان میخریدم هم عدس


بس گره بگشوده ای از هرقبیل


این گره را نیز بگشا؛ای جلیل


این دعا میکرد و می پیمود راه


ناگه افتادش به پیش پا نگاه


دید گفتارش فساد انگیخته


وان گره بگشوده گندم ریخته


بانگ برزد کای خدای دادگر


چون تو دانائی؛نمیداند مگر


سالها نرد خدائی باختی


این گره را زان گره نشناختی


این چه کاراست ای خدای شهروده


فرق ها بود این گره را زان کره


تا که بردست تودادم کار را


ناشتا بگذاشتی بیمار را


هرچه در غربال دیدی بیختی


هم عسل هم شوربارا ریختی


من ترا کی گفتم ای یار عزیز


کاین گره بگشای و گندم را بریز


ابلهی کردم که گفتم ای خدای


گرتوانی این گره را برگشای


آن گره را چون نیارستی گشود


این گره بگشودنت دیگر چه بود


الغرض،برگشت مسکین دردناک


تا مگر برچیند آن گندم زخاک


چون برای جستجو خم کرد سر


دید افتاده یکی همیان زر


سجده کردو گفت ای ربّ ودود


من چه دانستم تراحکمت چه بود


 هر بلائی کز تو  آید نعمتی است


هرکه را رنجی دهی آن راحتی است


زان به تاریکی  گذاری بنده را


تا ببیند آن رخ تابنده را


هرکسی را از تو دردی شد نصیب


هم؛سرانجامش تو گردیدی طبیب


اندر این پستی قضایم زان فکند


تا ترا جویم تورا خوانم بلند


گندمم را ریختی تا زر دهی


رشته ام بردی که تا گوهر دهی


بر در دونان چو افتادم زپای


هم تودستم راگرفتی؛ای خدای


 

 


گره گشای


مثنویِ پروین اعتصامی