الوداع مادر! :شاعر سید حسن حسینی(رحمت الله)


شاعرشوروشعوروشیعه

سید حسن حسینی ::



میروم مادر که اینک کربلا

میخواندم

از دیار دوست،

یار آشنا میخواندم

مهلت چون وچرائی نیست،

مادرالوداع

زانکه آن جانانه

بی چون وچرامیخواندم


شادروان::

سیّد حسن حسینی::

سوره مهر

گوهر=فیاض لاهیجی


ملّاعبدالرزّاق فیّاض لاهیجی

ملإ عبدالرزاق لاهیجی

=فیّاض لاهیجی

شاگرد و داماد ملّا صدرا.

متوفّا بسال ۱۰۷۲

هجری قمری.مدفون در

قبرستان شیخان قم.


گوهر::
گوهریم و بر بساط دهر

یکتای خودیم

قطره ایم ودروجودخویش

دریای خودیم

گردش مارا فضائی غیرما

در کار نیست

ماکه خودصحرانوردخویش

وصحرای خودیم

ما به برق خود

نقاب خودنمائی سوختیم

گرچه پنهانیم بر اغیار ؛

پیدای خودیم

ما دراین دریای بی بن

همچوموج افتاده ایم

گرچه زنجیریم سر تا پای

برپای خودیم

منّت آزادگی ها هیچکس

برما نداشت

ما خراب طالع

بی طالعی های خودیم

دوستان مارا

فریب دشمنی ها میدهند

ماکه دردشمن فریبی

خصم کالای خودیم

دشمنان را هم

صلای دوستی ها میزنیم

ما به هر آئینه ای

محو تماشای خودیم

در وفاداری زلیخا

در نکوئی یوسفیم

ما دراین بازارها

مشغول سودای خودیم

پای دردامان خود

چون آسمان پیچیده ایم

گرد عالم گشته ایم و

باز در جای خودیم

عقل ما کار آگه است

و نفس کافر ماجرا

وه که هم دجّال خویش

وهم مسیحای خودیم

راست پرسی

خصم مافیّاض کس غیرتونیست

با تو زان پیوسته در تحریک

غوغای خودیم


ملّا عبدالرزّاق فیّاض لاهیجی


اگر دلی چو خم ات نیست

سر به خشت مزن

فراخ حوصله تاب شراب میآرد


عجب که کام خود از آسمان

توانی دید

که کوته است ترا دست و

میوه بر سر شاخ


بر دل از داغ غم قیاسی

نیست

خانۀ کعبه را پلاسی نیست

تکیه کم کن به عقل

در ره عشق

پی این خانه بر اساسی

نیست


عبدالرزاق لاهیجی

کیش مهر=علّامه طباطبائی




آیت الله طباطبائی



مفسّر المیزان


کیش مهر:



همی گویم وگفته ام بارها

بود کیش من مهر دلدار ها


پرستش بمستیست درکیش

مهر

برونند زین جرگه هشیارها


به شادی وآسایش وخواب

وخور

ندارند کاری دل افگارها


به جزاشک چشم وبجزداغ

دل


نباشد بدست گرفتار ها


کشیدنددرکوی دلدادگان

میان دل و کام دیوار ها


چه فرهادهامرده درکوه

ها

چه حلّاج ها رفته بر دار

ها


چه داردجهان جزدل و

مهریار

مگر توده هائی زپندارها


ولی رادمردان ووارستگان

نیازند هرگز به مردار ها


مهین مهرورزان که آزاده

اند

بریزند از دام جان تار ها


بخون خود آغشته ورفته

اند

چه گلهای رنگین به جوبار

ها


بهاران که شاباش ریزد

سپهر

به دامان گلشن زرگبار

ها



کشدرخت،سبزه بدامان

ودشت

زندبارگه گل بگلزارها



نگارش دهدگلبن روزگار



در آئینۀ آب،رخسار ها



رودشاخ گل دربرنیلوفر



برقصدبصد ناز گلنار ها



درد پردۀ غنچه رابادبام


هزار آورد نغز گفتارها


برآوای نای وبرآهنگ

چنگ



خروشدزسرووسمن

تارها



بیاد خم ابروی گلرخان


بکش جام دربزم میخوار

ها


گره را ز راز جهان باز کن


که آسان کندباده دشوار

ها



جزافسوس وافسانه

نبود جهان

که بستندچشم خشایار

ها

به اندوه آینده خودرامباز


که آینده خوابیست چون

پار ها



فریب جهان را مخور

زینهار


که در پای این گل بود

خوار ها


پیاپی بکش جام وسرگرم

باش



بهل گربگیرند بیکارها






علّامه طباطبائی=



رحمت الله