تک بیت ها
الف: آب کم جو تشنگی آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست
(در مورد اسماعیل صادق است
ولی در مورد علی اصغر نه!وبلاگر)
اوّل بنا نبود که سوزند عاشقان
آتش بجان شمع فتد کاین بنا نهاد
ب: برد کشتی آنجای که خواهد خدای
وگر جامه بر تن درد ناخدای
فردوسی
به شهر خویش اگر شهریار
شیرینکار
به شهر خواجه همان سائل
سر کویم
پ: پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد
پری به شمع زدن امتیاز پروانه است
نه هر پرنده در آتش سمندری داند
نه هرکه تکیه به مسند زد و به
صدر نشست
بزرگواری و آداب مهتری داند
ت: تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
روزی سراغ وقت من آئی که نیستم
خ: خدا کشتی آنجا که خواهد برد
وگر ناخدا جامه بر تن درد
خلل پذیر بود هر بنا که میبینی
مگر بنای محبّت که خالی از
خلل است
سعدی
د : در جوانی به خویش میگفتم
شیر اگر پیر هم شود شیر است
تا که خود پیر گشته فهمیدم
پیر اگر شیر هم بود پیر است
در این بازار اگر سودی است
با درویش خرسند است
الهی منعمم گردان
به درویشی و خرسندی
در کشتی نجات نگهدار ما
خداست
ابله کسیست منّت هر ناخدا
کشد
ص : صحنۀ احسان؛
لیلی کاسۀ مجنون شکست
چون کند؛
کز کاسه گردانی عاشق
عار داشت
طمع را نباید که چندان کنی
که صاحب کرم را پشیمان کنی
ف: فریب تربیت باغبان مخور
ای گل
که آب میدهد امّا گلاب میگیرد
فریاد زدست فلک شعبده باز
شهزاده به ذلت و گدا زاده بناز
نرگس ز برهنگی سر افکنده بزیر
صد پیرهن حریر پوشیده پیاز
غ: غم قفس به کنار!
آنچه عقاب را پیر میکند
پرواز زاغ های بی سر و پااست
ق: قدم دریغ مدار از جنازۀ حافظ
که گرچه غرق گناه است
میرود به بهشت
قضا کشتی آنجا که خواهدبرد
وگر ناخدا جامه بر تن درد
سعدی
گ:گریۀ شمع از برای ماتم پروانه
نیست
صبح نزدیک است و در فکر
شب تار خود است .
گچمه نامرد کورپوسوندن
قوی آپارسون سیل سنی
یاتما تولکو دالداسوندا
قوی یسین اصلان سنی
ل:لباس فقر به زاری نصیب
هر کس نیست
خوشا تنی که بر او نقش بوریا
باشد
م: من آن گلبرگ مغرورم
که میمیرم ز بی آبی
ولی با خفّت و خواری
پی شبنم نمیگردم.
م: مردان و خانه داری؟
نسوان و نان بیاری ؟
این فتنه شهریارا در عین چشم
بندی
رازیست گرچه پنهان دردیست
آشکارا
ن: نمیکنم گله یا رب ولی
شنیدستم
کریم؛دادۀ خود را نمیستاند باز