شیخ محمود شبستری:کتاب گلشن راز
شیخ محمود شبستری
بیش از هفتصد سال پیش
در سن سی سالگی
چنان آوازه ای داشت که
بزرگان خراسان سؤالهای
عرفانی خود را با وی
درمیان گذاشتند و پاسخ
دریافت کردند.
این پاسخ هادر دوران خواب
تاریخی ما اول بدست
اروپائیان افتاد و همانند
خیام و رازی و بوعلی سینا
و دیگران اول مورد استفادۀ
آنها واقع شد و سپس خود
ما خبردار شدیم.
حالا اصل مطلب:
بنام آنکه جان را فکرت
آموخت
چراغ دل به نور جان
بر افروخت
گذشته هفت و ده از
هفتصد سال
ز هجرت ناگهان در
ماه شوّال
رسولی با هزاران لطف و
احسان
رسیدازخدمت اهل خراسان
نوشته نامه ای در باب
معنی
فرستاده بَرِ ارباب معنی
رسول آن نامه را برخواند،
ناگاه
فتاد احوال آن حالی در
افواه
در آن مجلس عزیزان
جمله حاضر
بدین درویش هریک
گشته ناظر
یکی کاو بود مرد
کار دیده
ز ما صد بار این معنی
شنیده
مرا گفتا جوابی گوی
در دم
کز آنجا نفع گیرند
اهل عالم
نه فخراست این سخن
کزباب شکراست
به نزد اهل دل
تمهید عذر است
علی الجمله جواب نامه
در دم
نوشتم یک به یک
نه بیش و نه کم
رسول آن نامه را بستد
به اعزاز
وزان راهی که آمد
باز شد باز
دل ازحضرت
چونام نامه درخواست
جواب آمد بدل کاین
گلشن ماست
چو حضرت
کرد نام نامه گلشن
شود زو چشم دلها
جمله روشن
سوال۱ :
نخست از فکر خویشم
در تحیّر
چه چیز است آنچه
گویندش تفکر؟
جواب:
مرا گفتی بگو چبود تفکر؟
کزین معنی بماندم درتحیّر
تفکررفتن ازباطل سوی
حق
به جزو اندر بدیدن کل
مطلق
که چون حاصل شود
در دل تصور
نخستین نام آن باشد
تذکّر
تصور کآن بود بهر تدبر
به نزداهل عقل آمدتفکر
دلی کزمعرفت نوروصفادید
زهرچیزی که دیداول
خدادید
بودفکرنکوراشرط تجرید
پس آنگه لُمعه ای از
نور تایید
هر آنکس را که ایزد
راه ننمود
ز استعمال منطق
هیچ نگشود
حکیم فلسفی چون
هست حیران
نمی بیند از اشیا
غیر امکان
از امکان میکند
اثبات واجب
از آن حیران شد اندر
ذات واجب
گهی از دُور دارد
سیر معکوس
گهی اندر تسلسل
گشته محبوس
زهی نادان که او
خورشید تابان
به نور شمع جوید
در بیابان
تمثیل:
اگر خورشید
بر یک حال بودی
شعاع او
به یک منوال بودی
ندانستی کسی
کاین پرتو اوست
نبودی هیچ فرق
از مغز تا پوست
جهان جمله فروغ
نور حق دان
حق اندر وی
ز پیدائی است پنهان
سوال ۲ :
کدامین فکر مارا شرط راه
است؟
است؟
چرا گه طاعت و گاهی
گناه است؟
گناه است؟
جواب:
در آلا (۱)فکر کردن
شرط راه است
شرط راه است
ولی در ذات حق
محض گناه است
محض گناه است
بود در ذات حق اندیشه
باطل
باطل
محال محض دان
تحصیل حاصل
تحصیل حاصل
چو آیات است روشن گشته
از ذات
از ذات
نگردد ذات او روشن از آیات
همه عالم بنور اوست پیدا
کجا او گردد از عالم هویدا
نگنجد نور ذات اندر مظاهر
که سُجات جلالش هست
قاهر
قاهر
رها کن عقل را
با حق همی باش
با حق همی باش
که تاب خور ندارد چشم
خفاش
خفاش
در آن موضع که نور حق
دلیل است
چه جای گفنگوی جبرئیل
است
عدد گر چه یکی دارد بدایت
ولیکن هرگزش نبود نهایت
بدین خردی که آمد حبه دل
خداوند دو عالم راست منزل
درودر ،
جمع گشته هر دو عالم
گهی ابلیس گردد،گاه آدم
ببین عالم همه درهم سرشته
ملک دردیو شیطان درفرشته
همه با هم بهم چون دانه وبر
ز کافر مومن و مومن ز کافر
اگر یک ذره رابرگیری از جای
خلل یابد همه عالم سراپای
همه سرگشته و یک جزو از
ایشان
برون ننهاده پا از حد امکان
بنزد آنکه جانش در تجلی
است
همه عالم کتاب
حق تعالی است
مشو محبوس ارکان طبایع
برون آی و نظر کن در صنایع
تفکر کن تو درخلق سماوات
که تا ممدوح حق گردی در
آیات
ببین یک ره که تا خود عرش
اعظم
چگونه شد محیط هردو عالم
اگر در فکر گردی مرد کامل
هرآیینه بگوئی نیست باطل
کلام حق همی ناطق بدین
است
که باطل دیدن ازضعف یقین
است
(۱) آلا = نعمت ها
سوال سوم :
که باشم من؟
مرا از من خبر کن
مرا از من خبر کن
چه معنی دارد
"اندر خود سفر کن"
"اندر خود سفر کن"
جواب:
دگرکردی سوال ازمن
که من چیست؟
که من چیست؟
مرا از من خبر کن
تا که من کیست؟
تا که من کیست؟
چو هستی مطلق آید
در اشارت
در اشارت
به لفظ "من" کنند
از وی عبارت
از وی عبارت
حقیقت کز تعین شد معین
تو اورا در عبارت گفته ای
"من"
"من"
من وتو عارض ذات وجودیم
مشبکهای مشکات(۱)
وجودیم
وجودیم
همه یک نور دان اشباح و
ارواح
ارواح
گه از آئینه پیدا گه ز مصباح
تو گوئی لفظ "من"در هر
عبارت
عبارت
به سوی روح میباشداشارت
چوکردی پیشوای خودخردرا
نمی دانی زجزوخویش خودرا
برو ای خواجه خود را نیک
بشناس
بشناس
که نبود فربهی مانند آماس
من و توبرتراز جان و تن آمد
که این هردو ز اجزای "من"
آمد
آمد
به لفظ من نه انسان است
مخصوص
مخصوص
که تا گوئی بدو جان است
مخصوص
مخصوص
یکی ره برتر ازکون و مکان
شو
شو
جهان بگذار وخود درخود
جهان شو
جهان شو
ز خط و هی های هویت
دو چشمی میشود در وقت
رویت
رویت
نماند در میانه رهرو و راه
چو های و هو شود ملحق
به الله
به الله
بودهستی بهشت،
امکان چودوزخ
امکان چودوزخ
من و تو درمیان مانند برزخ
چو بر خیزد تورا این پرده
از پیش
از پیش
نماند نیز حکم مذهب و کیش
همه حکم شریعت از من و
تست
تست
که آن بربسته جان و تن تست
من و تو چون نماند در میانه
چه مسجد،چه کنشت،چه
دیروخانه
دیروخانه
۱ـ مشکات = چراغ دان
۲ـ مصباح = چراغ
خطوه = گام
۳ـ مشهد = تماشاگه
۲ـ مصباح = چراغ
خطوه = گام
۳ـ مشهد = تماشاگه
سوال چهارم :
مسافر چون بود ؟
رهرو کدام است ؟
رهرو کدام است ؟
که را گویم که او
مرد تمام است؟
جواب :
دگرگفتی مسافرکیست
درراه
درراه
کسی کاوشدزاصل خویش
آگاه
آگاه
مسافر آن بودکاو بگذرد زود
زخودصافی شودچون آتش
از دود
از دود
به عکس سیراول درمنازل
رود تا گردد او انسان کامل
به فعل آمدصفت های ذمیمه
(۱)
(۱)
تبه شد از دد و دیو و بهیمه
(۲)
(۲)
اگر گردد مقید اندرین دام
به گمراهی بود کمتر ز انعام
وگر نوری رسید از عالم جان
زفیض جذبه یااز عکس برهان
دلش بالطف حق همرازگردد
از آن راهی که آمد باز گردد
ز جذبه یا ز برهان یقینی
رهی یابد به ایمان یقینی
کندیک رجعت ازسجّین فجّار
(۳و۴ )
(۳و۴ )
رخ آرد سوی علیین ابرار(۵)
به توبه متّصف گردد درآندم
شو در اصطفی ز اولاد آدم
۶
ز افعال نکوهیده شود پاک
چوادریس نبی آید،در چار
افلاک
افلاک
چو یابد از صفات بد نجاتی
شودچون نوح ازآن،صاحب
ثباتی
ثباتی
نماند قدرت جزویش در کل
خلیل آسا شودصاحب توکل
ارادت با رضای حق شود ضم
(۷)
(۷)
رودچون موسی اندرباب اعظم
ز علم خویشتن یابد رهائی
چوعیسی نبی گرددسمائی
دهدیکباره هستی رابه تاراج
درآید از پی احمد به معراج
رسد چون نقطه آخر به اول
درآنجانه ملک گنجدنه مرسل
کسی مردتمام است،کزتمامی
کند با خواجگی کار غلامی
پس آنگاهی که ببریداومسافت
نهد حق بر سرش تاج خلافت
بقائی یابد و بعد از فنا باز
رود انجام او دیگر به آغاز
شریعت راشعارخویش سازد
طریقت را دثار ۹خویش سازد
حقیقت خود مقام ذات او دان
بود دایم میان کفر و ایمان
به اخلاق حمیده گشته
موصوف
موصوف
به علم وزهدوتقوی بوده
معروف
معروف
همه با او،ولی او ازهمه دور
بزیر قبه های ستر مستور
۱ـ ذمیمه=زشت و نا پسند
۲ـ بهیمه = چارپا
۳ـ سجّین = زندان
۴ـ فجّار = گناهکاران
۵ـ علیین = جای بلند
۶ـ اصطفی = برگزیده
۷ـ ضم = ضمیمه شدن
۸ـ دثار = لباس زیر
سؤال پنجم :
که شد بر سر وحدت واقف
آخر ؟
آخر ؟
شنا سای چه آمد عارف
آخر ؟
آخر ؟
جواب :
کسی بر سر وحدت
گشت واقف
گشت واقف
که او واقف نشد اندر مواقف
ولی عارف شناسای وجود
است
است
وجود مطلق او را در شهود
است
است
بجز هست حقیقی،هست
نشناخت
نشناخت
و با هستی که هست پاک
در باخت
در باخت
وجود تو همه خار است و
خاشاک
خاشاک
برون انداز ازخودجمله راپاک
برو تو خانه دل را فرو روب
مهیا کن مقام و جای محبوب
چو تو بیرون شوی،او اندر آید
به تو ،بی تو،جمال خودنماید
موانع تا نگردانی ز خود دور
درون خانه دل نایدت نور
سوال ۶ :
اگر معروف و عارف ذات
پاک است
پاک است
چه سودا درسراین مشت
خاک است
خاک است
جواب :
مکن بر نعمت حق ناسپاسی
که توحق رابه نورحق شناسی
جز او معروف و عارف نیست
دریاب
دریاب
ولیکن خاک می یابدزخورتاب
عجب نبود که دارد ذرّه امید
هوای تاب مهرو نورو خورشید
به یاد آور مقام حال فطرت
کز آنجا بازدانی اصل فطرت
الست ربکم ایزد چرا گفت؟
که بود آخر که آن ساعت
بلی گفت؟
بلی گفت؟
درآنروزی که گِلها میسرشتند
به دل در قصه ایمان نوشتند
اگر آن نامه را یکره بخوانی
هرآن چیزیکه میخواهی بدانی
توبستی عقدعهدبندگی دوش
ولی کردی به نادانی فراموش
کلام حق بدان گشته است
منزل
منزل
که تا یادت دهد آن عهد اول
اگر تو دیده ای حق را درآغاز
دراینجا هم توانی دیدنش باز
توئی تو نسخه نقش الهی
بجو ازخویش هرچیزی که
خواهی
خواهی
سوال ۷ :
کدامین نقطه را نطق است
اناالحق
اناالحق
چه گوئی هرزه بود آن رمز
مطلق؟
مطلق؟
جواب :
اناالحق کشف اسرار است
مطلق
مطلق
جز از حق کیست تا گوید
اناالحق
اناالحق
همه ذرات عالم همچومنصور
تو خواهی مست گیر و خواه
مخمور
مخمور
در این تسبیح و تهلیل اند دایم
بدین معنی همه باشند قائم
درا در وادی ایمن که ناگاه
درختی گویدت انی اناالله
روا باشد اناالله از درختی
چرا نبود روا از نیکبختی
هر آنکس را که اندر دل
شکی نیست
شکی نیست
یقین داند که هستی جز
یکی نیست
یکی نیست
جناب حضرت حق را دویی
نیست
نیست
درآن حضرت من و ما و توئی
نیست
نیست
من و ما و تو و او هست یک
چیز
چیز
که در وحدت نباشد هیچ
تمییز
تمییز
هر آن کو خالی از خود چون
خلاءشد
خلاءشد
اناالحق اندر او صوت و صدا
شد
شد
شود باوجه باقی غیر هالک
یکی گردد سلوک و سیر و
سالک
سالک
حلول و اتحاد از غیر خیزد
ولی وحدت همه از سیر خیزد
تعین بود کز هستی جدا شد
نه حق شد بنده نه بنده حق
شد
شد
حلول واتحاد اینجا محال است
که در وحدت دوئی عین ظلال
است
است
وجودخلق وکثرت درنموداست
نه هرچه آن مینماید عین
وجود است
وجود است
تمثیل :
بنه آئینه ای اندر برابر
در او بنگر ببین آن شخص
دیگر
دیگر
یکی ره بازبین تا چیست آن
عکس
عکس
نه این است ونه آن،پس کیست
آن عکس؟
آن عکس؟
چو من هستم به ذات خود
معین
معین
ندانم تا چه باشد سایه من
عدم باهستی آخرچون شود
ضم
ضم
نباشد نور و ظلمت هر دو با
هم
هم
جز از حق نیست دیگر هستی
الحق
الحق
هوالحق گوی و گر خواهی
اناالحق
اناالحق
نمود وهم از هستی جدا کن
نیی بیگانه خود را آشنا کن
(۱) تهلیل = تسبیح کردن
سوال ۸ :
چرا مخلوق را گویند واصل؟
سلوک و سیر او چون گشت
حاصل؟
جواب:
وصال حق زخلقیت جدایی
است
زخودبیگانه گشتن آشنایی
است
وجود هردوعالم چون خیال
است
که در وقت بقا عین زوال
است
نه مخلوق است آن کاو
گشت واصل
نگوید این سخن را مرد کامل
عدم کی راه یابد اندرین باب؟
چه نسبت خاک رابارب ارباب
عدم چبودکه باحق واصل آید
وزو سیروسلوکی حاصل آید
اگرجانت شودزین معنی آگاه
بگوئی در زمان استغفرالله
تومعدوم وعدم پیوسته ساکن
به واجب کی رسد معدوم
ممکن
جهان را نیست هستی جز
مجازی
سراسرحال اولهو است
وبازی
تمثیل در اطوار وجود :
بخاری مرتفع گردد ز دریا
به امرحق فرود آید به صحرا
شعاع آفتاب از چرخ چارم
فرو بارد شود ترکیب باهم
کند گرمی دگر ره،عزم بالا
درآویزد بدو آن آب دریا
چوباایشان شودخاک و هوا
ضم
برون آید نباتی سبز و خرم
غذای جانور گردد ز تبدیل
خورد انسان و یابد باز تحلیل
شودیک نطفه وگردد دراطوار
وزان انسان شود پیدا دگربار
چو نور نفس گویا در تن آمد
یکی جسم لطیف و روشن
آمد
شود طفل وجوان وکهل
وکمپیر(۱)
بداند علم و رأی و فهم وتدبیر
رسد آنگه اجل از حضرت پاک
رود پاکی به پاک،خاک با خاک
همه اجزای عالم چون نباتند
که یک قطره ز دریای حیاتند
زمان چون بگذرد بروی شود
باز
همه انجام ایشان همچو آغاز
رودهریک ازایشان سوی مرکز
که نگذارد طبیعت خوی مرکز
چودریائیست وحدت لیک پر
خون
کزو خیزد هزاران موج مجنون
اجل چون دررسددرچرخ وانجم
شود هستی همه درنیستی
گم
خیال ازپیش برخیزدبه یک
بار
نماند غیر حق در دار دیار
تراقربی شودآن لحظه حاصل
شوی بی "توتویی" بادوست
واصل
وصال این جایگه رفع خیال
است
چو غیر؛ازپیش برخیزدوصال
است
هزاران نشئه داری خواجه در
پیش
برو آمد شد خود را بیندیش
(۱)ـ کمپیر = پیر
سالخورده ، گنده پیر
سوال ۹ :
وصال واجب و ممکن به هم
چیست ؟
حدیث قرب وبعد و بیش وکم
چیست ؟
جواب :
زمن بشنوحدیث بی کم
وبیش
زنزدیکی تودور افتادی
ازخویش
چو هستی را ظهوری درعدم
شد
ازآنجا قرب وبعد وبیش وکم
شد
قریب آنست کاو را،رش نور
است(۱)
بعیدآن نیستی،کز هست دور
است
اگر نوری ز خود درتو رساند
ترا از هستی خود وارهاند
چه حاصل مر ترا زین بود و
نابود
کزوگاه است خوف وگه رجا
بود
نترسد زو کسی کاورا
شناسد
که طفل ازسایه خودمی
هراسد
نماند خوف اگر گردی روانه
نخواهد اسب تازی تازیانه
تراازآتش دوزخ چه باک است
که از هستی تن و جان تو
پاک است
ترا غیر از تو چیزی نیست
در پیش
ولیکن از وجود خود بیندیش
کدامین اختیار ای مرد جاهل
کسی را کاو بود بالذات باطل
کسی کاو را وجود از خود
نباشد
به ذات خوبش نیک و بد
نباشد
اثر از حق شناس اندر همه
جای
زحدخویشتن بیرون منه پای
به ما افعال را نسبت مجازی
است
نسب خود درحقیقت لهوو
بازیست
برو جان پدر تن در قضا ده
به تقدیرات یزدانی،رضا ده
(۱)ـ رش = پرتو
سوال ۱۰ :
چه بحر است آنکه نطقش
ساحل آمد
زقعر او چه گوهر حاصل آمد؟
جواب :
یکی دریاست هستی،نطق
ساحل
صدف حرف و جواهر دانش
دل
به هر موجی هزاران در
شهوار
برون ریزد ز نقل و نص و
اخبار
هزاران موج خیزد هر دم
از وی
نگردد قطره ای هرگز گم از
وی
وجود علم ازآن دریای ژرف
است
غلاف دُرّ او از صوت و حرف
است
معانی چون کند اینجا تنزل
ضرورت باشد آنرا از تَمَثّل
تمثیل :
شنیدم من که اندرماه نیسان
صدف بالا رود از بحر عمان
ز شیب قعر بحر آید بر افراز
بروی بحر بنشیند دهن باز
بخاری مرتفع گردد ز دریا
فرو بارد به امر حق تعالی
چکد اندر دهانش قطره ای
چند
شود بسته دهان او به صد
بند
رود در قعر دریا با دلی پر
شود آن قطره باران یکی
دُر
به قعر اندر رود غواص
دریا
وزو آرد برون لؤلؤی لالا
تن توساحل وهستی چو
دریاست
بخارش فیض وباران علم
اسماست
خرد غواص این بحر عظیم
است
که او را صد جواهر در گلیم
است
علوم دین ز اخلاق فرشته
است
نباشددردلی کاوسگ
سرشت است
قاعده در اخلاق و خصال
حمیده :
اصول خلق نیک آمد عدالت
پس از وی حکمت و عفت،
شجاعت
حکیمی راست گفتار است
و کردار
کسی کاو متصف گردد
بدین چار
ز حکمت باشدش جان و
دل آگه
نه گربز(۱)باشد و نه نیزابله
به عفت،شهوت خود کرده
مستور
شره(۲)همچون خمود
ازوی شده دور
شجاع وصافی،از ذل وتکبر
مبرا ذاتش از جبن و تهور
عدالت چون شعار ذات او
شد
ندارد ظلم،ازآن خلقش
نکو شد
همه اخلاق نیکو درمیان
است
که از افراط و تفریطش
کرانه است
چو آب و گل شود یکباره
صافی
رسدازحق بدو روح اضافی
چو یابد تسویت ، اجزای و
ارکان
در او گیرد فروغ عالم جان
شعاع جان سوی تن وقت
تعدیل
چو خورشید زمین آمد به
تمثیل
(۱)ـ گُربُز = زیرک،طرار
(۲)ـ شره = حریص
سؤال ۱۱ :
چه جزواست آنکه اوازکل
فزون است؟
طریق جُستن آن جزو چون
است؟
وجود،آن چیز دان کز کل
فزون است
که موجوداست کل وین
باژگون است
بود موجود را کثرت برونی
که اووحدت نداردجزدرونی
وجودکل زکثرت گشت ظاهر
که او در وحدت جزو است
ساتر
چوکل ازروی ظاهرهست
بسیار
بود از جزو خود کمتر به
مقدار
نه آخرواجب آمد جزو هستی
که هستی کرداو رازیردستی
ندارد کل وجودی در حقیقت
که او چون عارضی شد بر
حقیقت
وجود کل کثیر واحد آید
کثیر از روی کثرت مینماید
عَرَض شدهستیی کان
اجتماعی است
عَرَض سوی عدم بالذّات
ساعی است
به هر جزوی ز کل
کان نیست گردد
کل اندر دم
ز امکان نیست گردد
جهان کل است در هر
طرفةالعین
عدم گردد ولایبقی زمانین
دگر باره شود پیدا جهانی
به هرلحظه زمین وآسمانی
به هرلحظه جوان این کهنه
پیراست
به هردم اندر او حشر و
یسیراست
دراو چیزی دوساعت بر
نپاید
در آن لحظه که میمیرد
بزاید
تمثیل:
اگر خواهی که این معنی
بدانی
تورا هم هست مرگ و
زندگانی
ز هرچه درجهان ازشیب
وبالاست
مثالش در تن و جان تو
پیداست
جهان چون تست یک
شخص معین
تو اورا گشته ای چون جان
او توراتن
سه گونه نوع
انسان را ممات است
یکی هر لحظه و
آن بر حسب ذات است
دو دیگر دان ممات اختیاری
است
سیوم مردن مر اورا
اضطراریست
چو مرگ و زندگی باشد
مقابل
سه نوع آمد حیاتش
در سه منزل
جهان را نیست مرگ اختیاری
که این رااز همه عالم توداری
ولی هر لحظه میگردد مبدل
در آخر هم شود مانند اول
سؤال دوازدهم:
قدیم و مُحدّث از هم چون
جدا شد؟
که این عالم شد وآن دیگر
خدا شد ؟
جواب :
قدیم و مُحدّث از هم خود
جدا نیست
که ازهستی است،
باقی دایماًنیست
همه آن است و این مانند
عَنقاست
جزازحق جمله اسمی بی
مسمّاست
عدم موجود گردد ،
این محال است
وجود از روی هستی
لایزال است
نه آن این گردد و نه این
شود آن
همه اِشکال گردد برتو
آسان
جهان خود جمله امر
اعتباری است
چو آن نقطه کاندر دَور
ساری است
برو یک نقطه آتش بگردان
که بینی دایره ازسرعت آن
یکی گردرشمارآید به ناچار
نگردد واحد از اعداد بسیار
سؤال سیزدهم :
چه خواهد اهل معنی زآن
عبارت؟
که دارد سوی چشم و لب
اشارت؟
چه جوید از رخ و زلف و خط
و خال؟
کسی کاندر مقامات است و
احوال؟
جواب :
هرآن چیزی که در عالم عیان
است
چو عکسی زآفتاب آن جهان
است
جهان چون زلف وخط وخال و
ابروست
که هرچیزی بجای خویش
نیکوست
تجلی گه جمال و گه جلال
است
رخ و زلف آن معانی را مثال
است
صفات حق تعالی لطف و
مهر است
رخ و زلف بتان را زآن دو
بهر است
چومحسوس آمداین
الفاظ مسموع
نخست ازبهرمحسوس
است موضوع
چو اهل دل کند تفسیر
معنی
به مانندی کند تعبیر معنی
ولی تا با خودی زنهار،زنهار
عبارات شریعت را نگه دار
مجازی نیست احوال حقیقت
نه هرکس یابد اسرار طریقت
اشارت به چشم و لب:
نگر کز چشم شاهد چیست
پیدا
رعایت کن لوازم را بدانجا
ز چشمش خواست بیماری
و مستی
زلعلش گشت پیداعین هستی
اشارت به زلف:
حدیث زلف جانان بس دراز
است
چه شایدگفت ازآن کان جای
رازاست
مپرس ازمن حدیث زلف
پرچین
مجنبانید زنجیر مجانین
اشارت به خال :
برآن رخ نقطه خالش
بسیط است
که اصل مرکز دُور محیط
است
ازاو شدخط دُور هردو عالم
وزو شدخط نقش قلب آدم
سؤال چهار دهم :
شراب وشمع وشاهدرا
چه معنی است؟
خراباتی شدن آخر چه
دعوی است ؟
جواب :
شراب وشمع وشاهد
عین معنی است
که در هر صورتی حق
را تجلی است
شراب و شمع،
نور و ذوق عرفان
ببین شاهد که از کس
نیست پنهان
بخورمی تازخویشت وارهاند
وجود قطره در دریا رساند
شرابی خورکه جامش روی
یاراست
پباله چشم مست باده
خوار است
همه عالم چو یک خمخانه
اوست
دل هر زره ای پیمانه اوست
خردمست وملائک مست
وجان مست
هوا مست و زمین مست،
آسمان مست
ملایک خورده صاف از کوزه
پاک
به جرعه ریخته دردی
براین خاک
عناصر گشته زآن یک جرعه
سرخوش
فتاده گه درآب و گه درآتش
زبوی جرعه ای کافتاده بر
خاک
برآمد آدمی تا شد بر افلاک
یکی از بوی دُردش عاقل
آمد
یکی از رنگ صافش ناقل
آمد
یکی از نیم جرعه گشته
صادق
یکی از یک صراحی گشته
عاشق
یکی دیکرفرو برده به یک بار
خم و خمخانه وساقی و
می خوار
در آشامیده هستی را
به یک بار
فراقت یافته زاقرار و انکار
شده فارغ ز زهد خشگ و
طامات
گرفته دامن پیر خرابات
اشارت به خراباتیان:
خراباتی شدن از خود رهائی
است
خودی کفراست اگرخود
پارسائیست
خرابات از جهان بی مثالی
است
مقام عاشقان لاابالی است
خرابات آشیان مرغ جان
است
خرابات آستان لامکان است
خراباتی خراب اندر خراب
است
که در صحرای او عالم
سراب است
گروهی اندر او بی پا و
بی سر
همه نه مومن و نه نیز کافر
حدیث ماجرای شَطح و
طامات
خیال خلوت ونور و کرامات
گهی از روسیاهی رو به
دیوار
گهی ازسرخ روئی برسردار
گهی اندرسماع شوق جانان
شده بی پاوسر چون چرخ
گردان
به هرنغمه که ازمطرب
شنیده
بدو وجدی از آن عالم رسیده
سماع جان نه آخرصوت و
حرف است
که درهرپرده ای سری شگرف
است
یکی پیمانه خورده از میی
صاف
شده آن صوفی صافی ز
اوصاف
گرفته دامن رندان خمار
زشیخی ومریدی گشته بیزار
چه جای زهدوتقوا،
این چه قیداست؟
چه شیخی ومریدی
این چه شیداست
سؤال پانزدهم :
بت و زنار و ترسائی در
این کوی
همه کفر است،اگرنه ،
چیست برگوی
جواب :
بت اینجامظهرعشق است
ووحدت
بود زنار بستن عقد خدمت
یکی بین و یکی گوی و یکی
دان
بدین ختم آمداصل وفرع ایمان
اشارت به زنار :
نشان خدمت آمد عقد زُنار
نظر کردم بدیدم اصل هر کار
میان دربند چون مردان به
مردی
درآ در زمره اوفوابعهدی
به رخش علم وچوگان عبادت
ز میدان در ربا گوی سعادت
کرامات تو اندر حق پرستی
است
جزآن کبروریاوعجب وهستی
است
کسی کاوراست باحق
آشنائی
نیایدهرگز از وی خودنمائی
همه روی تو در خلق است
زنهار
مکن خودرادراین علّت گرفتار
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 11:49 توسط حسن موحدی
|