لسان الغيب:افسر سلطان گل


حافظ



افسر سلطان گل پيدا شد

از طرف چمن

مقدمش يارب مبارك باد بر

سرو و سمن

خوش بجاي خويشتن بوداين

نشست خسروي

تا نشيند هر كسي اكنون

بجاي خويشتن

خاتم جم را بشارت ده به

حسن خاتمت

كاسم اعظم كرد ازو كوتاه

دست اهرمن

تا ابد معمور باد اين خانه كز

خاك درش

هر نفس با بوي رحمن ميوزد

باد يمن

جويبارملك راآب روان شمشير

تست

تو درخت عدل بنشان

بيخ بدخواهان بكن

گوشه گيران انتظار

جلوه خوش ميكنند

برشكن طرف كلاه و

برقع از رخ برفكن



حافظ لسان الغيب


محرم اسرار   از: راسخون

محرم اسرار:





هیچ دانی که من زار گرفتار

توأم ؟

با دل وجان،سبب گرمی بازار

توأم؟

هرجفاازتو بمن رفت،به منّت

بخرم

بخدا یار تو ام،یار وفادار توام

تار گیسوی تو آخر به کمندم

افکند

من،اسیرخم گیسوی تو و تار

توام

بس کن ای جغد،زویرانۀ خود

دم بربند

که در این دایره من نقطۀ

پرگار توأم
 

عارفان پرده بیفکنده به

رخسارحبیب

من دیوانه،گشایندۀ رخسار

توأم

عاشقان سرّسُوَیدای تو را

فاش کنند (۱)

پیش من آی که من محرم

اسرارتوأم


روی بگشای بر این پیرِ



ز پا افتاده

تا دم مرگ به جان ،عاشق

دیدار توأم

(۱)-سُوَيداء  :

دانۀ سياه،نقطۀ سياه دل،

دانۀ دل

امام خمینی (ره)



جلوۀ دیدار   از: راسخون



جلوۀ دیدار:




پرده برگیر که من یار توام


عاشقم؛عاشق رخسار توام


عشوه کن؛ناز نما؛لب بگشا


جان من؛عاشق گفتار توام


بر سر بستر من پا بگذار


منِ دلسوخته بیمار توام


باوصالت ر دلم عقده گشا



جلوه ای کن که گرفتار توام

عاشقی سر به گریبانم من 



مستم و مردۀ دیدار توام

گرکشی یابنوازی،ایدوست

عاشقم یار وفادار توام

هرکه بینم،خریدارتواست

من خریدار خریدار توام

امام خمینی (ره)



محرم عشق   از :راسخون

محرم عشق:




وه؛چه افراشته شددر دو

جهان پرچم عشق

آدم و جن و ملك؛مانده به

پيچ و خم عشق

قدسيان برسروبر سينه

زنان از غم عشق

عاشقان از در وديوار

هجوم آوردند

طُرفه سري است هويدا؛

ز در محكم عشق

ريزه خواران در ميكده

شاداب شدند

جلوه گاهيست زرندان

به در خاتم عشق

غم مخور اي دل ديوانه

كه راهت ندهند

پيش سالك نبود فرق؛

زبيش وكم عشق

به حريفان ستم پيشه؛

پيامم برسان

جز من مست ؛نباشد

دگري محرم عشق




-طرفه : چيز تازه،شگفت،نغز

امام خمینی (ره)



در هوای دوست   از: راسخون


درهوای دوست


من در هواي دوست؛گذشتم

زجان خويش

دل از وطن بريدم و از خاندان

خويش

درشهرخويش ؛بود مرا دوستان

بسي

كردم جدا؛هواي تو از دوستان

خويش

من داشتم به گلشن خود؛

آشيانه اي

آواره كردعشق توام زآشيان

خويش

مي داشتم گمان كه توبامن

وفا كني

ور نه؛برون نميشدم ازبوستان

خويش

امام خمینی (ره)

آتش فراق   از: راسخون


آتش فراق

بيدل كجا رود ؛به كه گويد

نياز خويش؟

با نا كسان چگونه فاش كند؛

راز خويش

با عاقلان بيخبر از سوز

عاشقي

نتوان دري گشود ز سوز

و گداز عشق

اكنون كه يار راه ندادم به

كوي خويش

ما در نياز خويشتن و او به

ناز خويش

با او بگو كه:گوشۀ چشمي

زراه مهر

بگشا دمي به سوختۀ

پاكباز خويش

ما عاشقيم و سوختۀ

آتش فراق

آبي بريز؛با كف عاشق

نواز خويش

بيچاره ام زدرد و كسي

چاره ساز نيست

لطفي نماي؛با نظر چاره

ساز خويش

با موبدان بگو :ره ما و

شما جداست

ما با اياز خويش و شما با

نماز خويش




امام خمینی(ره)

پیر مغان   از: راسخون

کیهان:هدیه به خوانندگان




آیت الله سید علی قاضی(ره)


بر شما باد قرائت قرآن کریم

در شب با صدای زیبا؛که این؛

نوشیدنی و شراب مومنان

است



پیر مغان:




عهدي كه بسته بودم با پير

ميفروش

درسال قبل؛تازه نمودم دوباره

دوش

افسوس آيدم كه دراين فصل

نوبهار

ياران تمام طرف گلستان ومن

خموش

من نيزبايكي دوگلاندام سيم تن

بيرون روم به جانب صحرابه

عيش و نوش

حيف است اين لطيفۀ عمر

خدايداد

ضايع كنم به دلق ريائي و

ديگجوش

دستي به دامن

بت مه طلعتي زنم

اكنون كه حاصلم نشد از

شيخ خرقه پوش

از قيل و قال مدرسه ام
حاصلي نشد

جز حرف دلخراش پس از

آنهمه خروش

حالي به كنج ميكده با

دلبري لطيف

بنشينم و ببندم از اين خلق

چشم و گوش

ديگر حديث از لب "هندي"

تو نشنوي

جز صحبت صفاي مي و حرف

مي فروش

امام خمینی (ره)

آواز سروش   از: راسخون

آواز سروش:





بر در میکده،پیمانه زدم خرقه
بدوش

تا شود از کفم آرام و رود از

سر هوش

از دم شیخ صفای دل من

حاصل نیست


بایدم شکوه برم پیش بت

باده فروش


نه محقق خبری داشت،

نه عارف اثری


بعد از این،دست من و دامن

پیری خاموش


عالم و حوزۀ خود،صوفی و

خلوتگه خویش

ما و کوی بت حیرت زدۀ خانه

بدوش

از در مدرسه و دير و خرابات



شدم



تا شوم بر در ميعادگهش



حلقه بگوش



گوش از عربدۀ صوفي و



درويش ببند



تا به جانت رسد از كوي دل



آواز شروش



امام خمینی (ره)

تقدیم به مادران بیمار:قدیره واسوخت بدخشی

تقدیم به مادران بیمار:


بر سر بالينت اي مادر

عيادت آمدم

ديده ات بگشاي كز بهر

عبادت آمدم

روزگاران درازي بوده ام

در انتظار

روز موعود آمد و اينك



سلامت، آمدم



آمدم تا شاد و خندان و

توانا بينمت

زآنهمه رنج جدائيها و

فرقت آمدم

بس حكايتها كه با تو داشتم
اي مادرم

با دل پر مهر و سرشار از

محبّت آمدم

آمدم امّا ضعيف و ناتوانت

يافتم

پيش تو از خويشتن اينجا

شكايت آمدم

مادرم چون آرزويم ديدن

روي تو بود

بهر ديدارت فقط با يك

اشارت آمدم

آمدم آري،نبودم رنج و
دردت را علاج

در دل از داغ تو ماند،

چون ز غربت آمدم

روز و شب دست دعايم

نزد حق بالا بود

سوي او با آرزو هاي

اجابت آمدم

قدیره واسوخت بدخشی



خاندان علی:جلال محمدی تبریزی

خاندان علی(ع)




خاندان علی و ننگ مزلت؟

هیهات

دامن فاطمی و لکۀ بیعت؟

هیهات

علم حادثه بردار سفر باید

کرد

پای در معرکه بگذار خطر

با ر بر بند دگر ترک وطن

باید گفت

تیغ بر گیر که با تیغ سخن

باید گفت

جاده در جاده به دیدار خدا

باید رفت

خسته پای آبله تا کرب بلا

باید رفت

طاقت هجر نداری ره هجرت

باز است

پای اگر هست ترا جادۀ جنت

باز است

فصل وصل است گر از

فاصله ها درگذرید

ای مجانین حق از سلسله

ها درگذرید
سر به شمشیر سپارید که

تقدیر اینست

شکوه زنهار که تاوان جنون

سنگین است

عشق گوید که ازاین مرحله

چون باید رفت

بی سر و بی کفن آغشته

بخون باید رفت

" هرکه دارد هوس کرب بلا

بسم الله"

" هرکه دارد سر همراهی ما

بسم الله"



جلال محمدی   تبریز

مهر ایرانزمین:پژمان بختیاری

مهر ایران زمین:





اگر ایران بجز ویرانسرا نیست

من این ویران سرا را دوست

دارم

اگر تاریخ ما افسانه رنگ است

من این افسانه هارا دوست

دارم

نوای نای ما گر جانگداز

است

من این نای و نوا را دوست

دارم

اگر آب و هوایش دلنشین

نیست

من این آب و هوا را دوست

دارم

بشوق خارصحراهای خشگش

من این فرسوده پارا دوست

دارم

من این دلکش زمین را

میپرستم

من این روشن سما را دوست

دارم

اگر بر من ز ایرانی رود زور
من این زورآزما را دوست
دارم

اگر آلوده دامانید اگر پاک

من ای مردم شما را دوست

دارم.



پزمان بختیاری

از کتاب کویر اندیشه