X
تبلیغات
سروش

سروش

تحلیل،ادبیات،سياست....تا نگردي آشنا زين پرده رمزي نشنوي = گوش نامحرم نباشد جاي پيغام سروش. ( حافظ)

شاهان شاهنامه فردوسی

 


شاهان شاهنامۀ فردوسی
-کیومرث
-هوشنگ
تهمورث
جمشید
-ضحاک 
-فریدون 
ایرج 
-منوچهر
-نوزر 
زوتهماسب
گرشاسب
کیقباد
-کیکاووس 
سهراب  
داستان سیاوش 
کیخسرو
اکوان دیو
بیژن و منیژه
ستایش سلطان محمود
لهراسب
-گشتاسب
هفت خوان اسفندیار
رستم و اسفندیار
بهمن اسفندیار
-همای چهر زاد 
-داراب
-اسکندر
-اشکانیان
-اردشیر
-شاپور
-اورمزد
-بهرام اورمزد 
-بهرام بهرامیان
-نرسی بهرام
-اورمزد نرسی
-شاپور ذوالاکتاف
-اردشیر نکوکار
-شاپور سوم
-بهرام شاپور
-یزدگرد بزهکار
-بهرام گور 
-قباد
-انوشیروان
-هرمزد
-خسرو پرویز
-شیرویه
-اردشیر شیرویه
-فرآئین
-پوراندخت
-آزرمدخت
-فرخزاد
یزدگرد ::

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 18:29  توسط حسن موحدی  | 

شاهنامه فردوسی






بنام خداوند جان و خرد
کزین برتراندیشه برنگذرد

خداوند نام و خداوند جای

خداوند روزی ده رهنمای

خداوندکیوان وگردان سپهر

فروزندۀ ماه وناهید ومهر

زنام ونشان وگمان برتر

است

نگارندۀ برشده پیکراست 

به بینندگان آفریننده را

نبینی مرنجان دوبیننده را

بدین آلت رأی وجان وزبان

ستود آفریننده راکی توان

توانا بود هر که دانا بود


ز دانش دل پیر برنا بود

کنون ای خردمندوصف خرد

بدین جایگه گفتن اندرخورد

کنون تاچه داری بیارازخرد

که گوش نیوشنده زوبرخورد

خرد بهتراز هر چه ایزد بداد

ستایش خرد را به از راه داد

خرد رهنمای وخرد رهگشای

خرد دست گیردبه هردوسرای

ترا دانش و دین رهاند درست

در رستگاری ببایدت جست

وگر دل نخواهی که باشدنژند

نخواهی که دائم بوی مستمند

به گفتار پیغمبرت راه جوی

دل ازتیرگی هابدین آب شوی

شاهنامه::


کزین نامۀ نامور شهریار=

به گیتی بمانم یکی یادگار.

تو این را دروغ و فسانه مدان

برنگ فسون و بهانه مدان

ازاو هرچه اندر خورد باخرد

دگر بر ره رمز و معنی برد

یکی نامه بود از گه باستان

فراوان بدو اندرون داستان

داستان دقیقی::

چو از دفتر این داستان ها بسی

همی خواند خواننده برهرکسی

جهان دل نهاده بدین داستان

همان بخردان نیزو هم راستان

جوانی بیامد گشاده زبان

سخن گفتن خوب و طبع روان

به شعرآرم این نامه را گفت من

ازو شادمان شد دل انجمن

برفت او واین نامه ناگفته ماند

چنان بخت بیدار او خفته ماند

بشهرم یکی مهربان دوست بود

توگفتی که بامن به یک پوست

بود

مرا گفت خوب آید این رأی تو

به نیکی گراید همی پای تو

نبشته من این نامۀ پهلوی

به پیش تو آرم مگر نغنوی

گشاده زبان و جوانیت هست

سخن گفتن پهلوانیت هست

شو این نامۀ خسروی بازگوی

بدین جوی نزد مهان آبر وی

چو آورد این نامه نزدیک من

بر افروخت این جان تاریک من


در داستان ابومنصور


بدین نامه چون دست کردم

دراز

یکی مهتری بود گردن فراز

جوان بود و از گوهر پهلوان

خردمندو بیدارو روشن روان

خداوند رأی و خداوند شرم

سخن گفتن خوب وآوای نرم

مراگفت کزمن چه باید همی

که جانت سخن برگرایدهمی

به چیزی که باشدمرادسترس

بکوشم نیازت نیارم به کس

به کیوان رسیدم زخاک نژند

ازآن نیکدل نامدار ارجمند

به چشمش همان خاک

و هم سیم و زر

کریمی بدویافته زیب و فر

سراسرجهان پیش اوخواربود

جوانمرد بود و وفادار بود

چنان نامور گمشد از انجمن

چودرباغ سرو سهی ازچمن

نه زوزنده بینم نه مرده نشان

بدست نهنگان مردم کشان

دریغ آمدآن کمربندوآن گردگاه

دریغ آن کیی برزوبالای شاه

گرفتار زو دل شده نا امید

نوان لرز لرزان به کردار بید

یکی پند آن شاه یاد آوریم

ز کژی روان سوی داد آوریم

مرا گفت کاین نامۀ شهریار


گرت گفته آیدبه شاهان سپار

بدین نامه من دست بردم فراز

بنام شهنشاه گردن فراز


درستایش سلطان محمود

جهان آفرین تاجهان آفرید

چنومرزبانی نیامدپدید

بدانستم آمدزمان سخن

کنون نوشودروزگارکهن

براندیشۀ شهریارزمین

بخفتم شبی لب پرازآفرین

چنان دیدروشن روانم به

خواب

که رخشنده شمعی برآمد

زآب

مراخیره گشتی سراز فرّ

شاه

وزان ژنده پیلان وچندان

سپاه

کنون باز گردم بر آغاز کار

سوی نامۀ نامور شهریار

=کیومرث:

سخنگوی دهقان چه گوید

نخست

که نامی بزرگی به گیتی 

که جست

که بودآنکه دیهیم برسر

نهاد

ندارد کس آنروزگاران به

یاد

مگر کز پدر یاد دارد پسر

بگوید ترایک به یک در به

در

که نام بزرگی که آوردپیش

کرابودازآن برتران پایه بیش

پژوهندۀ نامۀ باستان=

که از پهلوانان زند داستان

چنین گفت کآئین تخت و

کلاه

کیومرث آورد و او بود شاه

چو آمد به برج حمل آفتاب

جهان گشت بافرّو آئین

وآب

کیومرث شدبرجهان کد

خدای

نخستین به کوه اندرون

ساخت جای

سربخت و تختش برآمد

بکوه

پلنگینه پوشید خودبا گروه

به گیتی درون سال سی

شاه بود

بخوبی چو خورشید برگاه

بود

پسربُد مراورا یکی خوبروی

هنرمندو همچون پدرنامجوی

سیامک بدش نام و فرخنده

بود

کیومرث را دل بدو زنده بود

به گیتی نبودش کسی

دشمنا

مگربدکنش ریمن اهریمنا

یکی بچه بودش چو گرگ

سترگ

دلاور شده با سپاه بزرگ

سخن چون بگوش سیامک

رسید

ز کردار بدخواه دیو پلید

دل شاه بچه برآمد بجوش
سپاه انجمن کرد و بگشاد

گوش

سیامک بیامد برهنه تنا

برآویخت با پور اهرمنا

بزد چنگ وارونه دیو سیاه

دوتا اندر آورد بالای شاه

فکند آن تن شاهزاده بخاک

به چنگال کردش کمرگا

ه چاک

سیامک بدست خروزان دیو

تبه گشت و ماند انجمن بی

خدیو

چوآگه شداز مرگ فرزند شاه

زتیمار گیتی برو شد سیاه

فرود آمد از تخت ویله کنان

زنان برسرو موی ورخ کنان

خروشی برآمد زلشگر به

زار

کشیدند صف بردرشهریار

نشستند سالی چنین

سوگوار

پیام آمد از داور کردگار

سپه ساز  و برکش بفرمان

من

برآور یکی گرد ازآن انجمن

وزآن پس به کین سیامک

شتافت

شب و روز آرام وخفتن نیافت


=هوشنگ

خجسته سیامک یکی

پور داشت

که نزد کیا جاه دستور

داشت

گرانمایه را نام هوشنگ بود

تو گفتی همه هوش و

فرهنگ بود

به نزد نیا یادگار پدر=

نیا پروریده مراورا ببر

همه گفتنیها بدو باز گفت

همه رازها برگشاد ازنهفت

که من لشگری گرد خواهم

همی

خروشی برآوردخواهم همی

ترا بود باید همی پیشرو=

که من رفتنی ام توسالار

نو

سپاهی دد ودام ومرغ وپری

سپهدار پرکین و کند آوری

بیامد سیه دیو با ترس و باک

همی به آسمان بر پراکند خاک
 

بیازید هوشنگ چون شیر چنگ

جهان کرد بر دیو نستوه تنگ

کشیدش سراپای یکسر دوال

سپهبد برید آن سر بی همال

بپای اندر افکند و بسپرد خوار

دریده براو چرم و برگشته کار

چو آمد مرآن کینه را حواستار

سر آمد کیومرث را روزگار
جهان سربسرچو فسانه

است وبس

نماند بد و نیک بر هیچکس

=تهمورث

پسربدمراورایکی هوشمند

گرانمایه تهمورث دیوبند

بیامد بتخت پدر بر نشست

به شاهی کمر برمیان بر

ببست

ز هرجای کوته کنم دست دیو

که من بود خواهم جهان را

خدیو

چنین گفت کاین را ستایش

کنید
جهان آفرین را نیایش کنید
که او دادمان بر ددان

دستگاه

ستایش مراورا که بنمود راه

همه روزه بسته ز خوردن

دو لب

به پیش جهاندار برپای

شب

چنان بر دل هرکسی

بود دوست

نماز شب و روزه آئین

اوست

همه راه نیکو نمودی به

شاه

همه راستی خواستی

پایگاه

چنان شاه پالوده گشت

ازبدی

که تابیدازو فرّه ایزدی

برفت اهرمن را به افسون

ببست

چو برتیزرو بارگی بر نشست

زمان تا زمان زینش برساختی

همی گرد گیتیش برتاختی

چو دیوان بدیدند کردار او

کشیدند گردن زگفتار او

شدندانجمن دیو بسیار مر

که پردخته مانند ازو تاج

و فر

چو تهمورث آگه شد از

کارشان

برآشفت و بشکست

بازارشان

به فرّجهاندار بستش میان

بگردن برآورد گرزگران

همه نرّه دیوان و افسونگران

برفتند جادو سیاهی گران

دمنده سیه دیوشان پیشرو

همی به آسمان برکشیدند

غو

جهاندار تهمورث بافرین

بیامد کمر بستۀ جنگ و

کین

یکایک بیاراست با دیو

چنگ

نبد چنگشان را فراوان

درنگ

ازایشان دوبهره به افسون

ببست

دگرشان به گرزگران کرد

پست

کشیدندشان خسته و بسته

خوار

به جان خواستند آنزمان

زینهار

که مارا مکش تا یکی نوهنر

بیاموزی از ما کت آید به بر

کی ناموردادشان زینهار=

بدان تا نهانی کنندآشکار

چوآزاد گشتند از بند او

بجستند ناچار پیوند او

نبشتن به خسرو بیاموختند

دلش را به دانش بیافروختند

=جمشید

گرانمایه جمشید فرزند او

کمر بست یکدل پر از پند او

زمانه برآسود از داوری

 به فرمان او دیو و مرغ و پری

منم گفت با فره ایزدی

همم شهریاری همم مؤبدی

بدان را ز بد دست کوته کنم

روان را سوی روشنی ره کنم

نخست آلت جنگ را دست برد

در نام جستن بگردان سپرد

دگر پنجه اندیشۀ جامه کرد

که پوشند هنگام ننگ و نبرد

گروهی که کاتوزیان خوانی

اش

برسم پرستندگان دانی اش

جدا کردشان از میان گروه

پرستنده را جایگه کرد کوه

چه گفت آن سخنگوی آزاد

مرد

که آزاده راکاهلی

بنده کرد


بفرمود پس دیو ناپاک را

به آب اندر آمیختن خاک را

بسنگ و به گچ دیو دیوار

کرد
نخست از برش هندسی

کار کرد

چو گرمابه و کاخ های

بلند

چو ایوان که باشد پناه

از گزند

بچنگ آمدش چند گونه

گهر

چو یاقوت و پیجاده و سیم

و زر

پزشکی و درمان هر دردمند

در تندرستی و راه گزند
گذر کرد ازآن پس بکشتی

بر آب

ز کشور بکشور گرفتی شتاب

همه کردنیها چو آمد

بجای

ز جای مهی برتر آورد

پای

بفرّ کیانی یکی تخت ساخت

چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت

جهان انجمن شد برآن تخت او

شگفتی فرو مانده از بخت او

به جمشیدپرگوهر

افشاندند

مرآنروز را روز نو خواندند

سرسال نوهرمز فرودین

برآسوده ازرنج روی زمین

بزرگان بشادی بیاراستند

می و جام و رامشگران

خواستند

چنین جشن فرخ ازآن

روزگار

بما ماند ازآن خسروان

یادگار

چنین سال سیصد همی

رفت کار

ندیدند مرگ اندرآن روزگار

ز رنج و ز بدشان نبد آگهی

میان بسته دیوان بسان رهی

منی کردآن شاه یزدان

شناس

زیزدان بپیچیدو شد

ناسپاس


گرانمایگان راز لشگر بخواند

چه مایه سخن پیش ایشان

براند

چنین گفت با سالخورده

مهان

که جز خویشتن را نخوانم

جهان

هنردرجهان ازمن آمد پدید

چو من نامور تخت شاهی

ندید

جهان را بخوبی من آراستم

چنانست گیتی کجاخواستم

خوروخواب وآرامتان ازمنست
همان کوشش و کامتان از

منست

بزرگی و دیهیم شاهی

مراست

که گویدکه جزمن کسی

پادشاست

همه مؤبدان سرفکنده نگون

چرا کس نیارست گفتن نه

چون

چو این گفته شد فرّ یزدان

ازوی
بگشت وجهان شدپراز

گفت وگوی

منی چون بپیوست با

کردگار

شکست اندر آورد و

برگشت کار

چه گفت آن سخنگوی

بافرّوهوش

چو خسرو شوی بندگی

را بکوش

به یزدان هرآنکس که شد

ناسپاس

به دلش اندر آید ز هرسو

هراس

به جمشیدبرتیره گون

گشت روز

همی کاست آن فرّ گیتی

فروز


 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 12:52  توسط حسن موحدی  |